اثرات جهانی شدن

گیدنز(998 : 1386) جهانی شدن (Globalisation) را "افزایش وابستگی متقابل میان مردمان، مناطق و کشورهای مختلف جهان، همراه با گسترش مناسبات اقتصادی و اجتماعی در پهنه گیتی" تعریف می کند. هر چند جهانی شدن در بازارهای بزرگ جهانی، تجارت جهانی، مخابرات و فناوری مشهود است تاثیرات آن در زندگی فردی ما هم قابل مشاهده است. جهانی شدن، موجب تغییر نحوه نگرش ما به محیط، دیگران، خانواده، روابط جنسی، روابط کاری و خودمان می شود.

     سه گرایش فکری مناقشه جهانی شدن : شک گرایان که معتقدند حکومت های ملی، بازیگران اصلی هستند. افراط گرایان که معتقد به جهانی شدن افراطی هستند. دگرگونی گرایان که نظم جهانی را در حال شکل و دگرگونی می بینند(گیدنز،87 : 1386) می باشند. تجارت، تولید، تبلیغ، بازاریابی، اینترنت، تلفن همراه، تلویزیون، رسانه های گروهی و ارتباط جمعی، آموزش از راه دور، ایجاد بازار جهانی، آموزش عالی، پیدایش آموزش از طریق اینترنت، تغییرات نظام های سیاسی، بوجود آمدن سازمان های بزرگ مانند: سازمان ملل، فناوری اطلاعات، یکپارچه شدن اقتصاد جهانی و تشکیل شرکت های فرا ملیتی(دو سوم کل تجارت جهانی در دست آن هاست)، از عوامل جهانی شدن هستند(گیدنز،85: 1386).  

     در جهانی شدن سنت و ارزش ها کم رنگ تر می شوند و جهانی شدن به طور نا متوازن پیش می رود. ازدیاد نابرابری در میان جوامع، زندگی همرا با فقر ساکنان رانده شده به حاشیه شهرهای بزرگ، تنفر و بیزاری مردم از اختلاف میان ثروت و رونق شهرهای بزرگ در برابر شهرهای دیگر، نیروی مخرب بنیادگرایی دینی و مخاطرات در تغییرات ناشی از جهانی شدن، از ویژگی های منفی ورود به این فرایند است. همچنین رشد جمعیت، مسائل زیست محیطی، گسترش علم و فناوری، نابرابری ها ، فقر، گرم شدن کره زمین، آلودگی و مواد زائد، از ویژگی های شهرهای بزرگ جهان در جهانی شدن هستند.

     یکی از نتایج توسعه صنعتی و تکنولوژی، گسترش مداوم مداخله انسان در طبیعت و تهدید هایی است که محیط زیست را هدف قرار داده است. بودریار نظریه پرداز مهم پست مدرنیته، معتقد است "رسانه های الکترونیکی رابطه ما را با گذشته مان نابود کرده و دنیایی آشوبناک و تهی آفریده است". به گفته او در زمان سلطه رسانه ها، "معنا از راه جریان تصویرها، خلق می شود و ما در این جهان ساختگی، نه به اشخاص و مکان های واقعی، که به تصاویر رسانه ها واکنش نشان می دهیم"(گیدنز، 974 : 1386).

     از جمله نکات مثبت جهانی شدن : متحول ساختن ارتباط میان مراکز بزرگ شهری و مناطق پیرامون آن ها است(859). تعامل سازمان ها، گروه ها، و نهادها در شهرها که پیوندهایی میان آنها بوجود می آورد به عامل مشترک جمعی می انجامد که می توانند در عرصه های سیاسی، اقتصادی، و فرهنگی موثر باشند.(863) شهرهای بزرگ جهان، مدار اصلی فرآیند جهانی شدن را تشکیل می دهند. شهرهای بزرگ نیویورک، لندن، توکیو نبض اقتصادی کشور خود هستند و بزرگترین بانک ها و تولیدکنندگان و تاجران در آن شهرها مشغول فعالیت کاری می شوند. ارتباط مردم سبب نزدیکی و همبستگی و اتحاد می شود و گروه های اجتماعی به هم مرتبط می شوند و فعالیت گسترده جهانی در مسائل علمی و فرهنگی خواهند داشت.

     بدین سان جهانی شدن در زندگی فردی و اجتماعی ما اثرات مثبت و منفی می گذارد باید دید چه جنبه هایی از تغییرات کمترین آسیب را به حیات فردی و خانوادگی و اجتماعی وارد می سازد و همچنین بررسی نمود آیا بشر آینده در مسیر جهانی شدن از پیشینیان خود، راضی تر خواهد بود؟

 منبع :

 گیدنز،آنتونی (1386) جامعه شناسی. ترجمه چاوشیان، حسن. انتشارات نشر نی. تهران.

 

ادبیات، علم است یا هنر؟

 معنای عام علم، دانستن در برابر ندانستن است تمام رشته هایی که با دانستن، ارتباط دارند علوم محسوب می شوند. علم در معنای خاص آن، به دانستنی هایی گفته می شود که مستقیماً از تجربیات حسی بدست آید. علم در اینجا در برابر "دانستنی هایی قرار می گیرد که آزمون پذیر نیستند"(سروش، 2 : 1388). ادبیات هم علم است و هم هنر. 

        سروش(20 : 1388) می گوید "هر دانشی را با هدفش و با موضوعی که برای خود معین کرده و با شیوه ای که برای کسب معلومات و برای داوری در مورد نتایج خود به کار می گیرد، باید سنجید و ارزیابی کرد و در حیطه همان قلمرو و با توجه به همان اهداف است که می باید در باره توانایی ها و ناتوانایی هایش داوری کرد".

       هنر را می توان تصویری از طبیعت دانست و یا جلوه ای از پدیده های طبیعت که در قالب زیبایی ریخته می شود و در معرض مشاهده قرار می گیرد و مخاطب از دیدن یا شنیدن آن لذت می برد. هنر ویژگی هایی دارد که می توان از موضوع، محتوا، قالب، و همچنین خود هنرمند به عنوان رکن اصلی هنر نام برد.

       هدف علم، پیش بینی در عمل است. "هدف علم پیدا کردن تفاسیر رضایت بخش برای پدیده های محتاج به تفسیری است که با آنها مواجه می شویم"(سروش، 118 : 1388). هدف هنر زیبایی، فضیلت، بیان احساسات است و موضوع آن طبیعت و انسان است. علم در معنای عام، دانستن است که شباهت های زیادی با معنای عام هنر دارد. در موضوع مشابهند اما تفاوت های آنها در اهداف و روش آنها است.  

       روش علم، تجربه و مشاهده است این سخن نه بدان معناست که هر تجربه ای علمی است بلکه تجربه ای که در دسترس همه باشد(سروش، 6 : 1388). روش تجربی علم، به گفته سروش، تکرار پذیر است وقابل دسترس برای همه، اما روش هنر، تجربه شخصی و درونی است. "بخشی از کار علم تئوریک است(تفسیر) و بخشی از آن عملی است"(سروش، 201 : 1388). علم به ارزش ها توجهی ندارد یعنی نمی توان از فرضیه علمی، دستوری اخلاقی بیرون آورد(سروش، 89 : 1388). اما هنر و ادبیات به ارزش ها گرایش دارند و هنرمند تجربه شخصی و احساسات خود را به مخاطب منتقل می کند.

        ادبیات در موضوع با علم مشابهت دارد. تجربه درونی و شخصی ادیب،  روش ادبیات است هر چند جنبه ای از تعقل را هم دارا است. هر یک از علوم جنبه ای از جوانب پدیده ای را جستجو می کند(سروش، 25 : 1388). و سروش( 26 : 1388) معتقد است که "به هیچ روش علمی نمی توان یک جا و یک دفعه بر کل یک پدیده احاطه پیدا کرد و همه چیز آن را دانست".

       سارتر(112 : 1388) در مورد خواندن اثر ادبی می گوید " خواندن آفرینش هدایت شده است. چنین است که از یک سو شیء ادبی موجودیتی جز در ذهنیت خواننده ندارد: انتظار راسکالنیکوف انتظار من است که من به او عاریت می دهم". ادبیات با هنر در موضوع و روش و هدف شباهت زیادی دارد. ادبیات بیان احساس است عواطف را بر انگیزد و توجه مخاطب را به خود جلب می کند. شکل زیبایی از بیان اندیشه و احساس است و تخیل و تجسم ادیب همانند هنرمند وسعت می گیرد و مخاطب را به جهان های دیگر می برد. مخاطب از ادبیات، پیام می گیرد و از معنایی که در الفاظ ادبیات، مستتر است متاثر می شود. در این مورد از هنرهای دیگر پیشی می گیرد.

        در معنای عام، ادبیات هم هنر است و هم علم. اما در دوران مختلف شکل علوم و هنرها و حتی ادبیات تغییر کرده که  قهراً تشابهات و تفاوت هایی به وجود آمده است. هر علمی و هر هنری جنبه ای از جنبه های طبیعت و انسان را به ما نشان می دهد. ادبیات نیز به جنبه هایی از انسان ناشناخته و طبیعت اسرار آمیز می نگرد و هر کدام با روش های خود، موضوعات جدیدتری را تجربه می کنند و به سوی اهداف خود پیش می روند.

منابع :

 سارتر، ژان پل (1388) ادبیات چیست؟ ترجمه: نجفی، ابوالحسن و رحیمی، مصطفی. انتشارات نیلوفر. تهران.

سروش، عبدالکریم (1388) علم چیست،فلسفه چیست؟ انتشارات صراط. تهران.

ملاک شناسایی

کانت شناخت را نسبی و شناسایی تجربی ما را از نظر زمانی بر شناسایی های دیگر مقدم می دانست. او عقیده داشت که ما اشیاء را بعد از عبور از قالب های ذهنی و ساخت صورت آن در ذهن، می شناسیم و در مورد نسبی بودن شناسایی می گوید: " ما از اشیاء چیزی جز آنچه خودمان در آنها جای می دهیم نمی شناسیم".

   کانت عقیده داشت "ما از این جهان چیزی نمی دانیم و تنها وجود جهان را به یقین می دانیم. قسمت اعظم هر شیئی مخلوق شکل درک و فهم ماست اما پیش از این تبدیل چه بوده از قدرت درک ما خارج است"(ویل دورانت، 259 :1362). ما پدیده های این جهان را آنچنان که هست نمی شناسیم و علم تنها چهره ای از چهره های یک پدیده را بررسی می کند همان طور که سروش در مورد علم میگوید که ما تنها بر قسمتی از ویژگی های یک شیء می توانیم پی ببریم.

     بعضی از فلاسفه برای شناخت هستی از عقل مدد می جویند و آن را جلوه ای از روح قلمداد می کنند و بعضی از کشف و شهود می گویند و بعضی از عشق یاد می کنند. عشق، پایه ای از شناسایی است در این عرصه مفهوم شناسایی وسعت می گیرد به سخن دیگر، ارتباط نزدیک تر ذهن با جنبه های هستی، شناخت را عمیق تر می کند. ارتباط شناسایی با عالم هستی، درونی است. هانری برگسون، شهود را "اقتران با واقعیت و همدمی روحانی با هستی" می داند.

     "شناختن حضور یافتن در هستی و پذیرفتن حضور هستی در خویشتن است".

 

منابع :

دورانت، ویل (1362) تاریخ فلسفه. ترجمه زریاب خوئی، عباس. انتشارات دانش. تهران.

سروش، عبدالکریم (1388) علم چیست،فلسفه چیست؟ انتشارات صراط. تهران.

مفهوم شناسایی

فلسفه چیست؟

فلسفه در معنای عام، آگاهی از جهان است  که در قدیم شامل علوم طبیعی، ریاضی، و همچنین سیاست و مابعدالطبیعه می شد. سروش(32 : 1388) فلسفه به معنای خاص آن را، مابعدالطبیعه می داند. از نظر او فیلسوف کسی است که مابعدالطبیعه را به خوبی می داند.

       راسل (7 : 1362) انگیزه های افراد را در جستجوی فلسفه متفاوت می داند و می گوید: "با حرمت ترین انگیزه ها میل به شناختن جهان بوده است". فلسفه موضوعات مختلفی را جستجو می کند که مهمترین آنها "وجود" است. وجود انسان، وجود هستی و وجود خدا، موضوعاتی هستند که فلسفه به آن می پردازد. شناخت هستی و جستجو در تجربه های مختلف بشری(ص20: شناسایی و هستی)، و بررسی در باره فکر انسان در موجد آن یعنی روح(ص21)، و شناخت شناسی، مسایل کلی هستند که در حیطه فلسسفه قرار دارند.  

      فلسفه به چراهایی می پردازد که همیشه فکر بشر را مشغول کرده است. فلسفه می خواهد انسان، به مسایل مهمی، شعور شخصی حاصل کند(ص16) و به عقیده راسل(28،30: 1362) " کاری که فلسفه باید بکند گسترش دادن میدان تفکر است" و " فلسفه باید خطا پذیری ذهن بشر را به ما بفهماند". علم، اشیاء را همان طور که هست بررسی می کند اما فلسفه، حقیقت وجودی آن را جستجو کرده و در پی توجیه آن می باشد(ص23).  

     از نظر سروش، "موضوع مابعدالطبیعه، مطلق هستی است و دانشی است که از منظری بلند، مجموع هستی را نظاره می کند". و راسل، مابعدالطبیعه را "کوششی برای شناختن کل عالم از راه تفکر"، تعریف می کند. در کل مابعدالطبیعه معرفتی است که به موازات علوم دیگر به سوی شناختی، عمیق تر از جهان پیرامون ما، حرکت می کند.

 

راسل، برتراند (1362) عرفان و منطق. ترجمه نجف دریابندری. انتشارات سپهر. تهران.

سروش، عبدالکریم (1388) علم چیست،فلسفه چیست؟ انتشارات صراط. تهران. 

تحلیلی از شعر "به فردا"

 به فردا

به گلگشت جوانان

یادمارا زنده دارید ای رفیقان ،

که ما در ظلمت شب

زیرِ بال وحشی خفّاشِ خون آشام

نشاندیم این نگین صبح روشن را

به روی پایۀ انگشتر فردا .

ولی ما دیده ایم اندر نمای دورۀ خود

حصار ساکت زندان

که در خود می فشارد نغمه های زندگانی را .

و رنجی کاندرون کورۀ خود می گدازد آهن تن ها ،

طلسم پاسدارانِ فسون ، هرگز نشد کارا

کسی از ما

نه پای از راه گردانید

و نه در راه دشمن گام زد

و این صبحی که می خندد به روی بام هاتان

و این نوشی که می جوشد درون جام هاتان

گواه ماست ، ای یاران!

گواهِ پایمردی های ما

گواه عزم ما

   کز رزم ها

         جانانه تر شد !

                               

در شعر "به فردا"، شاعر از رفیقان خود می خواهد به یادش باشند و زندانی را با حصاری توصیف، و بعد از آن، صبح روشنی را مجسم می کند. پس در شعر، تنشی میان واقعیت ملال انگیز فعلی و فردای روشن، وجود دارد و شاعر، درون مایه یک دوره فشار و خفقان را، در حالی که سخن از آینده ای روشن می کند به تصویر می کشد.

     عنوان شعر "به فردا" پیامی است به آیندگان و یا نگاهی است به آینده. شاعر، از  دوستانش می خواهد یادش را زنده نگه دارند و واقعیت رنج آوری را با تصویری از "ظلمت شب و خفاش خون آشام"، ترسیم می کند که وضعیت ناگواری را نشان می دهد. همچنین، اشاره ای گذرا به "صبح روشنی" دارد که بی گمان، نوید روشنی افکار و رهایی و آزادی می دهد. تضاد از همین ابتدا  شعر، مشهود است.

     در مصرع هشتم، از "حصار ساکت زندان" و "فشار" می گوید و صحنه ای از خفه کردن صداها و جلوگیری از "نغمه های زندگی" و به تنگنا کشیدن انسان ها، ترسیم می کند. این منظره غمناک را به صورت رنج و شکنجه بر تن های آهنین، القاء می کند که خبر از آزار و اذیت حاکمان بر مردم دارد و از طرفی، استعاره زندان را به مفهوم در قفس قرار دادن اندیشه ها به کار می برد هر چند زندان به معنای اصلی خود هم می تواند باشد. همچنین مساعی "پاسداران" در تغییر عقایدشان را، ناکارآمد و بی اثر می داند و ثبات و استقامت خود و دوستانش را، آشکارا بیان می کند. مرتب نبودن عبارات این قسمت از شعر، حکایت از اوضاع نابسامان جامعه دارد.

     در مصرع پانزدهم لحن شاعر، تغییر می کند "و این صبحی که می خندد"، "و این نوشی که می جوشد" از مرتب شدن عباراتش، می توان فهمید مایه امید در سخنش پدیدار شده است. شاعرمی گوید " گواه ماست، ای یاران!" چرا در اینجا، بر یاران، تاکید دارد؟ آیا شاعر در زمان خودش کمتر همیاری دیده است که با تاکید بیشتر، آن را بیان می کند؟ و از پایمردی و اراده خود و رفقایش می گوید و دوباره تاکید دارد " جانانه تر است!". گویی در آن زمان، عزم و پایداری، کمیاب بوده است.

     شاعر، خفقان و ناراحتی های دوران ظلم و ستم در جامعه ای که زندگی می کند را به تصویر می کشد و به پایداری و استقامت خود و یارانش، گواهی داده و صبح امید و روزگار خوش آینده را نوید می دهد. این شعر از دوران تلخ و اسارت اندیشه ها شروع کرده و به آرزوهای شاعر که می تواند آزادی و عزت انسانی باشد، به اتمام می رسد.  در مجموع، این شعر را عمیق ندیدم چون مفهوم آن به سادگی قابل تشخیص است.

 

  ادبیات چیست؟

در این مقاله به بررسی عناصر اصلی و شکل های رایج و پر طرفدار ادبیات می پردازیم و جویا می شویم که ادبیات چیست؟  قبل از آن معنی لغوی ادبیات را جستجو می کنیم.

      ریشه ادبیات، ادب است. در لغت نامه دهخدا، چنین تعریف شده است: «ادب به معنی ظرف و حسن تناول- آئین، راه و رسم- فرهنگی شدن(بیهقی)– حسن معاشرت، حسن محضر(غیاث اللغات)- الادب هو حفظ اشعار العرب و اخبارها و الاخذ من کل علم بطرف(ابن خلدون)– شناختن اموری که بوسیله آنها انسان از همه اقسام خطا مصون ماند(تعریفات جرجانی)- هر ریاضت ستوده که به واسطه آن انسان به فضیلتی آراسته می گردد– بعضی در فارسی به فرهنگ ترجمه کرده و گفته اند ادب یا فرهنگ به معنی دانش می باشد–علم ادب یا سخن سنجی در اصطلاح قدما عبارت بوده است از معرفت به احوال نظم و نثر از حیث درستی و نادرستی و خوبی و بدی و مراتب آن(ذکاءالملک، تاریخ ادبیات)».

     اما عناصر ادبیات، لفظ، معنی،عاطفه و تخیل، می باشند. استاد کزازی(15: 1373) میگوید: "برای شناخت ادب، دانستن زبان بایسته است، اما تنها به زبان دانی، نمی توان بسنده کرد. ادب زبانی است که پرورده شده است". به عقیده سارتر (60 : 1388) " فقط معنای کلمات است که به کلمات، وحدتِ بیان و استقلال می بخشد، اگر معنی نبود الفاظ چون اصواتی میان تهی یا خطوطی کج و معوج می آشفتند و می پراکندند". ادبیات، عواطف انسان ها  را هدف می گیرد چنان که سارتر (130 : 1388) میگوید:" منظور نویسنده، مانند همه هنرمندان دیگر، آن است که به خوانندگانش نوعی احساس عاطفی بدهد که در عرف به لذت زیبایی موسوم است."  تخیل رکن دیگر در ادبیات است و آن را در هر اثرادبی می توان یافت.

      به نظر می رسد عنصر معنی در شعر، و تخیل در ادبیات مدرن، نقش مهمتری دارند. ما با خیال پردازی نویسنده به واقعیت مجازی او وارد می شویم. ادبیات به دو شکل نثر و نظم ارائه می شود. انواع ادبی طبق تعریف دکتر شمیسا "جنبه معنایی دارد و عبارتند از: حماسی،غنایی، نمایشی، داستان نویسی." امروزه ادبیات داستانی به خصوص رمان، از محبوبیت بیشتری برخوردار است.

     هر چند ادبیات مدرن، بعد از رنسانس شکل گرفت و میلر(12 :1384) نشان می دهد:"مفهوم مدرن و غربی ادبیات هم زمان با ظهور تحقیقات مدرن دانشگاهی ریشه  گرفت." اما سارتر(276 :1388) می نویسد:"موضوع ادبیات همیشه مسئله انسان در جهان بوده است." میلر(58 :1384) در تعریف ادبیات میگوید:"ادبیات را می توان نوعی کاربرد عجیب واژه ها برای ارجاع به اشیاء، مردم و حوادثی دانست که هرگز نمی توان مطمئن بود در گوشه ای از جهان موجودیتی حقیقی دارند یا نه." 

     اگرچه تعریف ادبیات در طول تاریخ تغییر کرده است اما الفاظ، معانی، عواطف، و خیال، عناصر تشکیل دهنده ادبیات هستند. معنی در شعر و تخیل در رمان، خواننده را بیشتر جذب می کند. شکل های رایج ادبیات، شعر و نثر، و تفاوتش با انواع ادبی، در فرم ظاهری آن است. خوانندگان امروزی، بیشتر به خواندن رمان، توجه دارند.

 منابع:

 دهخدا، علی اکبر (1377) لغت نامه. جلد اول. چاپ دوم. انتشارات دانشگاه تهران. تهران.    سارتر، ژان پل (1388) ادبیات چیست؟ ترجمه: نجفی، ابوالحسن و رحیمی، مصطفی. انتشارات نیلوفر. تهران.

 شمیسا، سیروس (1373) انواع ادبی. انتشارات فردوس. تهران.

 کزازی، میر جلال الدین(1373) معانی (زیباشناسی سخن پارسی). نشر مرکز. تهران. هیلیس میلر، ژوزف (1384) در باب ادبیات. ترجمه سهیل سُمی. انتشارات ققنوس. تهران.

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------

علیت از نظر هیوم

علت را در علم، تقدم حادثه ای بر حادثه دیگر، تعریف می کنند(ص322). و در فلسفه، وجودی که وجودش منوط به وجود دیگری باشد(ص323) یعنی معلول، نیازمند علت باشد.

    هیوم، آگاهی انسان را از، تاثرات و تصورات می داند. چیزهایی را که حس می کنیم انطباعات یا تاثرات، و تصویرآنها در ذهن، تصورات است و تاثرات، روشن تر از تصوراتند. با فهم اینکه « تاثرات بسیط  در تجربه ما بر تصورات بسیط مشابه خود مقدم است»(ص312) و رد تصورات فطری، نتیجه گرفت که تصورات ما از تجربه ناشی می شود.

     هیوم با پذیرفتن مکتب تجربی، گفت: چیزی که علت دیگری است باید بر دیگری تقدم زمانی داشته و تقدم منظم آن بر دیگری، قابل مشاهده باشد یا به گفته او، "از تاثر یکی به تصور دیگری" برسیم. این حالت ما را به اصل علیت متمایل می سازد، در صورتیکه این ضرورت نه در عینیت، که در ذهن بیننده قرار دارد. همچنین می گوید آنچه ما از مفهوم علت در نظر داریم این است: « شیئی مقدم و متصل به شیء دیگر، و در تخیل متحد با آن، که تصور یکی ذهن را به ساختن تصور دیگر وا می دارد، و تاثر یکی تصور روشن تر دیگری را صورت می بندد»(ص319).

     هیوم، روابط علی را، ناشی از، تداعی معانی و تصورات ذهنی که از تکرار تجربه بدست آمده، می داند. بدین سان همه را تصورات ذهن می داند پس علیت را رد می کند. او می گوید: «اگر ما از ظهور یک شیء وجود شیئی دیگر استنتاج کنیم این استنتاج بر هیچ اصل دیگری جز عادت که بر تخیل ما عمل می کند مبتنی نیست». طبق نظر او، آمدن چیزی به دنبال چیز دیگر، در آن چیزها نیست، بلکه در ذهن انسان است.

 

یقین در فلسفه دکارت

 

یقین در مواضیع مختلف معانی متفاوتی دارد. در لغتنامه دهخدا یقین به معانی ذیل آمده است:

هر چیز واضح و دانسته شده– آگاهی قطعی داشتن– علم از روی تحقیق– بصیرت– علمی که همراه شک نباشد(جرجانی)– تحقیق تصدیق به غیب است(از نظر عرفا) – مکاشفه است، و چیزی که قلوب بینند نه عیون(از نظر عرفا).

    دکارت متوجه شد در مورد چیزی می تواند یقین حاصل کند که خطا یا شک در آن راه نیابد. ریاضیات را از دیگر علوم یقینی تر و براهین ریاضی را موثرتر می دید. شک را به عنوان اولین قدم انتخاب کرد و زیر بنای فلسفه خود قرار داد.«می اندیشم پس هستم» از شک کردن به فکر کردن و بعد نتیجه می گیرد وجود دارد. دلی (104 : 1388) استدلال میکند که منظور دکارت از این جمله "برداشتی براساس استدلال قیاسی" نبوده است.

     دکارت گفت باید از طریق ذهن به درک روشن و متمایز اشیاء رسید. . دلی (56 : 1388) می گوید "دکارت سعی می کند وجود خدا را با برهان وجودی ثابت کرد و از اتکا کامل به ذهن بپرهیزد". چه که ذهن از تصور درک خدا که کاملترین است عاجز است. دلی (37: 1388) به نقل از دکارت درمبحث ما بعدالطبیعه می گوید: "نمی توان موجودی را به تصور آورد که کامل است ولی وجود ندارد". همچنین دلی (74: 1388) از دکارت در تاملات نقل می کند که "مفهوم خدا را خود خدا در ذهنش ایجاد نموده است". دکارت نتیجه گرفت این مفهوم فطری است. پس خدا وجود دارد و تصور کمال وجود دارد پس خدا علت تصور کمال است. ماهیت و وجود اشیاء را به همین طریق اثبات می کند.

 

منبع:

دلی، لئو (1388). دکارت. ترجمه بقائی، محمد. انتشارات اقبال. تهران

 

عناصر تشکیل دهندۀ أدبیات

 عناصر تشکیل دهنده ادبیات را می توان: معنی ، لفظ ، عاطفه و خیال دانست. بدان ترتیب که در  همه آثار ادبی این چهار عنصر مشاهده می شود. معنی، اساسی ترین عنصر ادبیات است چه که بیان کننده اندیشه و احساسات درونی ادیب است. هر شاعر و یا نویسنده آثار ادبی، حرفی برای گفتن دارد و این سخن، می بایست دارای معانی بلندی باشد همان چیزهایی که خمیرمایه تفکرات و احساسات بشر را در طول تاریخ تشکیل داده است و همیشه مورد توجه بزرگان، ادیبان، دانشمندان، فلاسفه و مردم بطور عموم، قرار گرفته است. به همین خاطر در تمامی آثار ادبی معنی، رکن بارز است. اما به چه وسیله یک ادیب، اندیشه و احساسش را بیان کند؟

     باید گفت ابزارش زبان است می تواند سخن بگوید و یا بنویسد. پس لفظ، ظرف  و معنی، مظروف است. معانی بلند با الفاظ عالی و مناسب، همراه با قدرت تخیل که بر مهمترین دارایی انسان ها، یعنی عواطف و احساسات، اثر می گذارند، عناصر تشکیل دهنده ادبیات هستند. عواطفی که در طول سالیان متمادی غیر قابل تغییر هستند. مفاهیمی چون عشق، دوستی، وفاداری، فضیلت، مروت، بزرگی و امثال آن، همراه  بشر بوده و خواهد بود و آثار ادبی جهان از قدیم تا حال، پر از این مفاهیم هستند. پس عنصر عاطفی در همه آثار ادبی، از آثار حماسی که قدیم ترین آنهاست تا آثار غنایی، نمایشی، تعلیمی و  رمان نمایان است.

      با تمرکز، تفکر، استنتاج و تحلیل، عناصر تشکیل دهنده ادبیات قابل شناسایی هستند. برداشت کلی از اثر ادبی، و با مقایسه موضوعات از خود متن، می توان آن اثر را تحلیل کرد. اینکه با ترکیب عناصر ادبی، آیا یک اثر ادبی به وجود می آید؟ حتماً منظور یک شاعر و یا نویسنده ادبی مورد نظر است چه که فردی که مهارت و قدرت خیال پردازی نداشته باشد قادر نیست اثر ادبی خلق کند اگر چه همه ابزارها به او داده شود. برای شاعر هم بعد از ترکیب دوباره، کار مشکل می شود و اگر اثری را خلق کند، دیگر آن اثر قبلی نخواهد بود.

 

شناخت2

به نظر می رسد این پرسش که شناخت و آگاهی از کجا ریشه می گیرند و چگونه اکتساب می شود؟ شناخت و آگاهی را در معنی خاص آن، که فلاسفه تعریف می کنند بیان نموده اید. شناخت و معرفت باید عاری از خطا باشد و در آن شک و شبهه ای وجود نداشته باشد.     

       گروهی از فلاسفه معرفت را محال می دانند که سوفسطاییان از آن جمله اند. گروهی شناخت و آگاهی به حقایق اشیاء را از طریق آموختن و کسب دانش، صحیح نمی دانند و معتقدند که آگاهی از قبل در انسان بوده و در این جهان فراموش کرده است که سقراط و افلاطون این نظر را داشته اند. گروهی، عقل را راهنمای شناخت و معرفت می دانند که دکارت و دیگر اصحاب عقل از آن جمله اند. گروهی، حس و تجربه را قابل اعتماد می دانند. مثلاً جان لاک می گوید « چیزی که حس نشود و به تجربه نیاید در ذهن جای نمی گیرد» که فرانسیس بیکن و دیگر اصحاب تجربه، در این باورند. گروهی آیات الهی را برای کسب معرفت و آگاهی ضروری می دانند که متکلمین از آن جمله اند. گروهی هم سیر و سلوک عرفانی را، شاهراه رسیدن به معرفت می دانند. عرفا و متصوفه به طور کامل اشراق دل را جهت شناخت حقیقت کافی می دانند و شیخ اشراق هم سیر و سلوک قلبی و هم عقل را برای شناخت حقیقت لازم می دانند.

        با این تفاصیل در مورد مشرب های مختلف فلاسفه برای شناخت و معرفت این سوالات مطرح می شوند که آیا کسب معرفت آموختنی است؟ عارفی که از راه طینت و صفای دل به موضوعی پی برده و یا حقیقتی کسب کرده، آیا آن شناخت را می تواند به دیگری بیاموزد؟ و یا شناختی که از راه تجربه و محسوسات بدست آمده می تواند شناخت درستی باشد؟ آیا عقل می تواند معرفت و شناخت درستی در مورد حقیقت به ما بدهد؟ آیاتی که در کتاب های الهی در مورد انسان و جهان هستی، بیان شده می تواند بعد از قرن ها، راه رسیدن به حقیقت را به بشر بیاموزد؟