نظریه فروید
زیگموند فروید در سال 1856 دریک خانواده یهودی دراتریش بدنیا آمد ، به پزشکی روی آورد و در مقام یک دانشجوی پزشکی (1873-1881) تحت تاثیر زیست شناس مشهور ارنست بروک قرار گرفت. «بروک، انسان را همچون نظامی زیستی و پویا تصور می کرد که اصل بقاء انرژی بر آن حاکم است. این برداشت خاص ازانسان، مبنای دید پویای فروید از کنش روانشناختی را تشکیل داد» (سالووی،1979 به نقل از پروین، لارنس. روانشناسی شخصیت، ترجمه جوادی، پروین،1373).
فروید بعد از دریافت درجه دکترا در پزشکی، در عصب شناسی به تحقیق و طبابت پرداخت. او شخصاً افسردگی را تجربه کرده بود و گاهی از کوکایین برای آرام کردن بیقراری خود استفاده می کرد. در سال 1886 یک سال با روانپزشک فرانسوی ژان شارکو در استفاده از هیپنوتیسم روی بیماران روانی، کار کرد و از یک متخصص اعصاب به یک آسیب شناس روانی تغییر مسیر داد. پیشرفت فکری فروید به سال 1896 و استفاده او از روش تداعی آزاد با بیماران بر می گردد. در این روش افکار فرد بیمار بدون هیچگونه مانعی به زبان می آید(روانشناسی شخصیت،ص93).
نظریه فروید :
پدر رویکرد روان کاوانه به روانشناسی، فروید بود. به اعتقاد فروید، انگیزش توسط نیروهای فیزیولوژی تنظیم می شود از نظر وی، بدن انسان یک سیستم انرژی پیچیده است که برای افزایش و کاهش دادن انرژی اش در رفتار، سازمان یافته است. غریزه ، نیروی محرک اصلی برای انرژی جسمانی و روانی در نظریهء انگیزش فروید است. غریزه نیرویی با منشاء زیستی است، «ازدرون ارگانیزم سرچشمه می گیرد و به ذهن رسوخ می کند»(فروید،1915،به نقل از ریو، جان مارشال، انگیزش و هیجان، ترجمه سید محمدی،1380).
تقسیم بندی زندگی روانی به هشیار و ناهشیار، فرضی بنیادی است که روانکاوی بر آن قرار دارد(فروید،1923). فروید ذهن انسان را به کوه یخ تشبیه کرد، بخش کوچک تر هشیار و بخش بزرگی که نا پیداست ناهشیار است، بدین ترتیب زندگی روانی ، شامل سه بخش هشیار، نیمه هشیار، و ناهشیار است. در حقیقت تاکید فروید بربخش سوم این تقسیم بندی استوار است که «مخزن غیر قابل دید تجربه های سرکوب شده، و امیال نیرومند ارضا نشده است این مخزن روانی غرایز و تکانه ها، برای درک نقطه نظرروانکاوی پویایی انگیزش انسان اساسی است(فروید،1915 بنقل ازانگیزش وهیجان،ص290).
فروید الگوی ساختار شخصیت انسان را سه بخش می داند که با هم رفتار انسان را اداره می کنند : نهاد (Id) – خود (ego) – فراخود (superego) .
نهاد ، محل سایق های غریزی است که تحت سلطه فرآیند اولیه است و بر اساس اصل لذت و بدون توجه به واقعیت عمل می کند(فرهنگ روانشناسی، روانپزشکی). مانند خوردن ، نوشیدن ، لذت جنسی،
ایگو، نماینده سازمانی منطقی تر است که کار آن اجتناب از درد و ناراحتی است، برای تطابق با تقاضاهای خارج، تخلیه سائق های غریزی را تعدیل نموده یا مهار می کند(فرهنگ روانشناسی، روانپزشکی).
سوپرایگو، یا فراخود و یا ابرمن ، نمودار درونی ارزشهای دیرین و کمال مطلوب های اجتماعی، مطابق خواسته های پدر و مادر و مربیان است. سوپرایگو، درست در مقابل نهاد قرار دارد و در واقع وجدان اخلاقی خوانده می شود و با آنچه "کانت" از آن به عقل عملی تعبیر کرده است فرقی ندارد. سوپرایگو توجهش به تشخیص درست از نادرست معطوف است(فرهنگ روانشناسی، روانپزشکی). هدف "فراخود" این است که کاملاً جلو درخواستهای لذت جویی "نهاد" را بگیرد، "فراخود" نه برای لذت تلاش می کند و نه برای دستیابی به اهداف منطقی، بلکه تنها برای کمال اخلاقی می کوشد.
فروید در توصیف رابطه بین نهاد(Id) و خود(ego) نوشت: ممکن است رابطه بین "نهاد" و "خود" را با رابطه بین سوارکار و اسبش مقایسه کرد. اسب انرژی محرکه را فراهم می کند و سوارکار حق تعیین هدف و هدایت وسیله قدرتمندش را به سوی آن دارد. خود(ego) احساس می کند که از سه جهت محدود شده است ، توسط "نهاد" تحریک می شود، توسط فراخود(superego) محدود می شود، و به وسیله واقعیت منع می شود، خود(ego) می کوشد با کاهش دادن نیروها و تاثیراتی که بر آن عمل می کنند کنار آمده و به نوعی از توازن برسد(فروید،1923 بنقل از انگیزش و هیجان، ص295).
آیا فروید در روانشناسی تاثیر گذار بوده است؟
فروید نه تنها در روانشناسی بلکه در زمینه های دیگر هم موثر بوده است نظریه های او در زمینه های گسترده روانشناسی تاثیر زیادی در روانشناسان زمان خود و بعد از خود داشته است چنانکه او را یکی از متفکرین برجسته قرن بیستم به لحاظ نوآوری و قدرت ابتکار دانسته اند. در مورد او همین بس که انجمن روانشناسی امریکا در دهه 1950 از اعضای خود درخواست کرد تا از مهمترین چهره های تاریخ روان شناسی فهرستی تهیه کنند و بعد از رتبه بندی فروید را در رتبه اول قرار دادند :
۱- زیگموند فروید 2- کلارک هال 3 ویلهلم وونت 4 ایوان پاولف 5- جان واتسون
لارنس ای پروین می نویسد: یک نظریه، درست یا نادرست نیست، بلکه مفید یا غیر مفید است. یک نظریه معتبر، پژوهش پذیر است یعنی به فرضیه های جدیدی می انجامد که بعداً می تواند به تایید تجربی برسد. عمر یک نظریه هر چه که باشد، اگر به بینش جدیدی منجر شود و شیوه های جدیدی در پژوهش پیشنهاد کند، سهم با ارزشی در پیشرفت علم داشته است(روانشناسی شخصیت).
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
فروید زیرکانه اعلام کرد که سه ضربه کاری بر تصور انسان از خویش و خود دوستی او وارد آمده است. کشف کپرنیک در مورد اینکه زمین مرکز عالم نیست، کشف داروین در این باره که انسان از سایر حیوانات جدا نیست و کشف او در میزان تاثیرپذیری انسان از نیروهای ناشناخته، ناهشیار و گاهی غیر قابل کنترل(ِپروین،إی لارنس،1989).
"انسان، نظامی از انرژی است". این گفته یکی از محورهای نظریه روانکاوی است. فروید تحت تاثیر اصل بقا انرژی درفیزیک که "انرژی را می توان به یکدیگر تبدیل کرد ولی نمی توان از بین برد" قرار گرفت و آن را به قلمرو روانشناختی رفتار منتقل کرد. صرفنظر از این معتقد است که انسان، تحت تاثیر غریزه جنسی و پرخاشگری قرار دارد. فروید میگوید «واقعیتی که در پشت این تمدن قرار دارد و با اشتیاق زیادی انکار می شود این است که انسانها موجوداتی آرام، دوست داشتنی و صلح طلب نیستند که فقط وقتی به آنها حمله شود از خود دفاع کنند بلکه میل شدید به پرخاشگری را باید به عنوان بخشی از زندگی غریزی آنها به حساب آورد»(فروید،1930 به نقل از ِپروین،لارنس،1989). سپس فروید در همان کتاب میگوید: «در پس تمام روابط عشقی و عاطفی انسانها به یکدیگر، به جز عشق مادر به فرزند مذکر خود، غریزه پرخاشگری قرار دارد».
فروید بر غریزه جنسی تاکید دارد او می گفت که کودکان دارای احساس جنسی هستند و به والد همجنس خود به نظر یک رقیب در کسب محبت از والد جنس مخالف می نگرد.
فروید ارگانیسم را فعال و موجد رفتار انسان معرفی می کند ودر این حالت برای انسان اختیاری قایل نیست و بر جبریت بیشتر صحه می گذارد و با تکیه بر اینکه بیشتر انگیزه ها از ناهشیاری است، انسان را از عقل گرایی بدور می داند و با توجه به اینکه انگیزه ها از غریزه جنسی و پرخاشگری ناشی می شوند، از انسان موجودی شریر به تصویر می کشد و این گفته بر خلاف عقاید مذهبی و باورهای جامعه است.اما فروید تاکید می کند که «اگر نیروهای جامعه و نیروی درونی فرد یعنی "فراخود"(superego) نبود، آدمها در اندک زمان یکدیگر را از بین می بردند». با توجه به اینکه فروید جنگ جهانی اول را حس کرده بود، از دست دادن فرزند، تهاجم نازیها ، افسردگی و مسائل دیگر، از او یک شخص بدبین بوجود آورده بود که نظر خوشبینانه ای به بشر نداشته باشد.
در چنین شرایطی نظریه "غریزه مرگ" را مطرح کرد ، نظریه میل انسان به مرگ را که مخالف "غریزه زندگی" است. به انرژی غریزه زندگی، لیبیدو گفته می شود، غرایزی مانند غذا، آب، هوا، خواب، همگی به زندگی و بقای فرد کمک می کنند. فروید در بحث خود از غرایز زندگی، تاکید زیادی بر میل جنسی داشت. "غرایز مرگ" فرد را به سوی استراحت و صرفه جویی انرژی و به سمت آرامش جسمانی می کشاند.فروید هنگام بحث در باره غرایز مرگ، بر پرخاشگری تاکید داشت. پرخاشگری به خصوص فرد را وادار به نابود ساختن می کند، «هنگامی که پرخاشگری بر خود متمرکز شده باشد، به شکل انتقاد از خود، افسردگی و خودکشی ظاهر می شود و هنگامی که بر دیگران متمرکز شده باشد به شکل خشم، نفرت، تعصب، اهانت، بی رحمی، انتقام جویی، قتل و جنگ نشان داده می شود»(فروید،1905 به نقل از ریو،جان مارشال،1380).
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------