نظریه رشد اخلاقی کلبرگ

تاثیرگذارترین روانشناس که در مورد رشد اخلاقی مطالعه و تحقیق کرده لارنس کلبرگ1 (1927-1987 ) است ."او شخصی فروتن و بمعنای واقعی محققی بود که به طور عمیق و گسترده در موضوعات فلسفه و روانشناسی تفحص کرده و از بزرگانی چون ژان ژاک روسو2، جان دیوئی3،و جمیز بالدوین4 قدردانی  نموده بود"(کرین،1985). بعلت استعداد فراوان در عرض یکسال دوره لیسانس را به اتمام رساند و رساله دکترایش را در سال 1955 در دانشگاه شیکاگو بر اساس مراحل رشد اخلاقی نوشت و تحقیقات وجستجوهایش را در دانشگاه هاروارد ادامه داد . تئوری او بر اساس عقیده سقراط  که گفت : "عدالت غایت هر استدلال اخلاقی است " و همچنین روی عقیده پیاژه در مورد مراحل کیفی رشد ، بنا شده که کلبرگ آن مراحل را در حوزه استدلال اخلاقی به کار بست ( دیسنر و سیمونز، 2000). کلبرگ رشد اخلاقی را در سه سطح پیش عرفی5 ، عرفی6 ، پس عرفی7 تقسیم کرده و هر سطح را در دو مرحله  و جمعاً رشد اخلاقی را در شش مرحله مورد بررسی قرار داده است. نمونه اولیه کلبرگ یک گروه 75 نفری از پسران بین ده تا پانزده سال بود که در اواسط دهه 1950 از آنها مصاحبه به عمل آورد . او داستان هایی مطرح می کرد و در آنها مسائلی می گنجاند سپس از آن پسرها می پرسید که چطور این تنگناهای اخلاقی را حل می کنند؟  آنها هر سه یا پنج سال مصاحبه می شدند و هنوز بعد از چهل سال این مصاحبه ها ادامه دارند! ( دیسنر و سیمونز،2000). سوال اساسی اینجاست که آیا مراحل رشد اخلاقی طبق نظرکلبرگ عمومیت دارد؟

       رسیدن به مرحله آخر رشد اخلاقی که مطلوب همه کسانی است که در مورد اخلاق اظهار نظر می کنند بسیار سخت است اما قبل از اینکه به آرای کلبرگ بپردازیم باید دید این فکر از کجا آمده است؟ روانشناسان و فیلسوفان متعددی در مورد اخلاق مطلب نوشته اند اما شاخص ترین آنها امانوئل کانت8 (1710-1790) است که عقایدش در مورد اخلاق سبب شده که عده زیادی به سادگی از نوشته هایش رد نشوند ."از نظر کانت دو نوع اخلاق وجود دارد ، اخلاق به معنی واداشتن و مجبور کردن ، که متکی بر عامل تابعیت است که اخلاق "دیگر پیرو"9 می نامد ، یعنی مقررات وضع شده به وسیله دیگران که صورت امر و نهی دارد، از نظر کانت این اخلاق واقعی نیست ، تنها اخلاق واقعی اخلاق "خود پیرو"10 است که در آن فرد، واضع و اجرا کننده مقررات برای مهار خود می باشد. در این مرحله اعمال فرد را ارزش ها و عقاید درونی و باطنی او مهار می کنند ( کدیور، 1383).

 -    مراحل رشد اخلاقی مطابق تئوری کلبرگ 1981 چنین است (اسنری،جان )1 :

           مراحل                                                      آن چیزی که درست است

        مرحله اول : جهت گیری تنبیه و اطاعت2 – با مرحله اول پیاژه در مورد اخلاق مشابهت دارد   در این مرحله ، کودک نسبت به مراجع قدرت تمکین دارد و از شکستن قواعد اجتناب می کند تا مجازات نشود ; از خسارت مادی به اشخاص و اموال اجتناب می کند .

       مرحله دوم : نفع پرستی و مقاصد ابزارگونه 3 – در این مرحله کودک قواعد را در جهت ارضای علاقه آنی شخصی خود دنبال می کند و در بعضی شرایط نیازهای دیگران را مورد توجه قرار می دهد ; بیشتر بعنوان یک معامله متقابل و تجارت به آن می نگرد .

       مرحله سوم : همنوا شدن با دیگران در روابط بین فردی4 – جهت گزینی پسر خوب ، دختر خوب . در این مرحله رفتار خوب ، رفتاری است که تائید دیگران را بدنبال دارد و مردم عموماً انتظار آن را دارند ، مهم خوب بودن است .

       مرحله چهارم : مطابق اجتماع و سیستم نگاهدارنده5 - اخلاق بر اساس قانون و مقررات اجتماعی . در این مرحله فرد وظایفی را که قبول کرده انجام می دهد و بر این باور است که قوانین باید پشتیبانی شود رفتار درست در این مرحله ، انجام وظیفه ای است که قانون و اجتماع بر عهده فرد گذاشته است .

       مرحله پنجم :  اخلاق بر اساس قرارداد اجتماعی ، ارزش ، حقوق فردی6 . آگاهی از این که افراد عقاید و ارزشهای متنوعی دارند و نیز آگاهی از این که بیشتر ارزش ها و قواعد نسبی بوده ، اما باید با رعایت بی طرفی حمایت شوند زیرا این ارزش ها و قواعد، قراردادهای اجتماعی هستند ; بعضی ارزشها و حقوق غیر نسبی مانند "زندگی" و" آزادی" ، باید در هر اجتماعی ، بی اعتنا به نظرات اکثریت حمایت شوند .

      مرحله ششم : اصول اخلاقی عالمگیر7 – دنبال کردن اصول اخلاقی "خود انتخابی"8; قوانین مخصوص یا موافقتهای اجتماعی معتبر هستند زیرا آنها بر اساس چنین اصولی (اخلاقی)پایه ریزی شدند; وقتی قوانین این اصول را نقض می کنند ، فرد مطابق این اصول عمل میکند این اصول که اصول مطلق عدالت است، عبارتند از:  برابری حقوق انسانی و احترام به شان و منزلت نوع انسان بعنوان اشخاص فردی ; باور فرد ، دلیل درستکاری است ; بعنوان یک شخص منطقی ، به اعتبار اصول اخلاقی جهانی و حسی از تعهد شخصی به دیگران ، رفتار می کند .

      کلبرگ می گوید "به محض اینکه ما با کودکان در مورد اخلاق صحبت می کنیم ، درمی یابیم که آنها راه های زیادی برای قضاوت دارند که در آنها " درونی سازی" شده که از بیرون متاثر نشده است ، و از طرف پدر و مادر یا معلم بطور آشکار و مستقیم به آنها منتقل نشده است"(کلبرگ، به نقل از دیسنر و سیمونز، 2000 ). کلبرگ تحقیقی بر کودکان و نوجوانان در کشورهای امریکا، مکزیک ، تایوان ، و ترکیه  با دارا بودن فرهنگ های مختلف نمود ." روش او چنین بود که سه فرم مختلف  در مصاحبه هایش قرار داد هر یک از فرمها شامل سه تنگنا اخلاقی بود درهر فرمی، تنگنا اول بر اساس موضوعی از زندگی در مقابل قانون بود. تنگنا دوم بر پایه موضوع وجدانی مقابل مجازات بود و تنگنا سوم بر اساس موضوع قراردادی مقابل قدرت حاکمه بود"(اسنری،1982 به نقل از دیسنر و سیمونز،2000).

      در داستان معروف آن زن که به بیماری سرطان مبتلا شده و در حال مرگ است و شوهرش هاینز دارو را میدزدد ، جواب کودکان می تواند چنین باشد ( به نقل از کدیور،1383):

 مرحله1-     پاسخ موافق : او باید دارو را بدزدد چون اگر اجازه دهد زنش بمیرد به دردسر می افتد.                  پاسخ مخالف :او نباید دارو را بدزدد، چون اگر این کار را بکند، دستگیر شده به زندان می افتد.

مرحله2 –      پاسخ موافق : دزدیدن دارو درست است چون می خواهد زنش زنده بماند .            پاسخ مخالف : دزدیدن دارو درست نیست زیرا دارو ساز از این طریق امرار معاش می کند.

مرحله3 – پاسخ موافق : باید بدزدد زیرا اگر این کار را نکند مردم بخاطر اینکه زنش را دوست نداشته، او را سرزنش می کنند . پاسخ مخالف: چون نزد خانواده بی حرمت می شود این کار را نباید انجام دهد .

مرحله4 – پاسخ موافق: باید دارو را بدزدد اما فقط به این نیت که پول آن را به دارو ساز بپردازد.  پاسخ مخالف : این طبیعی است که او بخواهد همسرش را نجات دهد اما دزدیدن همیشه کار خطایی است.

مرحله5 – پاسخ موافق : دزدیدن در این موقعیت واقعاً درست نبود اما اگر انجام دهد مجاز و محق است. پاسخ منفی : افراد نمی توانند هنگامی که دچار یاس و ناامیدی می شوند دست به دزدی بزنند. ممکن است هدف خوب باشد ، اما هدف وسیله را توجیه نمی کند .

مرحله6 –  پاسخ موافق : او باید بدزدد. او باید بر اساس اصل  بقای زندگی و احترام به آن عمل کند . پاسخ مخالف : اگر او دارو را بدزدد به وسیله دیگران سرزنش نمی شود، بلکه او خود را به دلیل سرپیچی از معیارهای انسانی ، چون صداقت و درستکاری ، سرزنش و توبیخ می کند .

       از نظر کلبرگ نوع استدلال کودکان و نوجوانان ، سطح رشد اخلاقی آنها را نشان می دهد . از نظر او استدلال آنها مهم بود نه رفتاری که از آن استدلال ناشی می شد . برای مثال امکان دارد دریک تنگنای اخلاقی چند نفر یک رفتار مشابه انجام دهند اما استدلال و قضاوتشان متفاوت باشد، ممکن است یک کودک و یک فرد بزرگسال در یک موضوع به یک صورت رفتار کنند اما با قضاوت های متفاوت.

         کلبرگ در مقاله اش می نویسد "بعنوان یک مثال از یافته هایمان  سیر مراحل و پیشرفت دو پسر را  بر جنبه " ارزش زندگی انسان " بررسی کردیم . از پسر اول ، تامی پرسیده شد : " آیا نجات جان یک شخص مهم بهتر است یا نجات جان عده زیادی انسانهای غیر مهم؟" در 10 سالگی او پاسخ داد " همه افراد ی که غیر مهم هستند چون یک مرد فقط یک خانه و شاید تعدادی اسباب و اثاثیه  داشته باشد اما تعداد زیادی از مردم مقادیر بیشماری اثاثیه و پول دارند." واضح است که تامی در مرحله یک قرار دارد ، او ارزش نوع انسان را با ارزش دارایی های او مقایسه می کند . سه سال بعد در سن 13 سالگی تصور تامی از ارزش زندگی بوسیله پرسش نمایان تر می شود ، " آیا دکتر باید خواهش زنی را که مبتلا به یک مرض کشنده است و بخاطر درد شدید درخواست مرگ دارد، اجابت کند؟" ... (کلبرگ، به نقل از دیسنر و سیمونز،2000).

       کلبرگ در 16 سالگی از تامی دوباره می پرسد و پاسخش مرحله 3 را نشان می داد. پسر دیگر ریچارد بود که در 13 سالگی در مورد همان پرسش ( mercy kill ) جواب می دهد که پاسخش مرحله 4 و در 20 سالگی ، پاسخش مرحله 5 را نشان می دهد . “در 24 سالگی ریچارد پاسخ می دهد : زندگی انسانی مقدم بر هر ارزش قانونی و اخلاقی دیگر است ، زندگی انسانی ارزش لاینفکی دارد. ارزش فردی نوع بشر مرکزیت دارد جاییکه اصول عدالت و عشق به ارتباط های انسانی معنا می دهد. بخاطر درک ارزش زندگی انسانی و احترام متقابل برای انسان بعنوان یک فرد، این مرد جوان در مرحله 6 قرار دارد. او قدم به قدم در یک سلسله حرکت کرده است، که به یک تعریف ارزشمند از زندگی انسان صرفنظر از اجتماع و قدرت الهی رسیده است"(کلبرگ، به نقل از دیسنر و سیمونز،2000).  

       در این مثالها کلبرگ نشان می دهد که رشد اخلاقی بعد از 20 سالگی هنوز ادامه دارد اگر چه کلبرگ رابطه مستقیمی بین رشد اخلاقی و سن قائل نبود یعنی دقیقاً نمی توان گفت که کودک در چه سالی از مرحله ای به مرحله دیگر می رود همچنین معتقد بود کودک این مراحل را به ترتیب طی می کند مثلاً از مرحله یک نمی تواند به مرحله چهار برود بلکه باید مرحله دو و سه را هم طی کند . او می گفت: "سطح اخلاق پس عرفی ، زمانی در فرد استوار می یابد که وی توانایی کافی برای تفکر انتزاعی پیدا کرده و به آخرین مرحله از رشد ذهنی خود رسیده باشد ، هر فرد در درجه اول در مرحله اصلی خود قرار دارد و در عین حال ، بعضی از داوری های اخلاقی او به مرحله بعد و یا مرحله قبل از مرحله ای که اکنون در آن قرار دارد مربوط می شود"( کدیور،1383) .

      کلبرگ هم مانند پیاژه و دیگر روانشناسان شناختی ، فرآیند تحول قضاوت های اخلاقی را غیر قابل اجتناب می داند . از نظر او "تحول اخلاقی به معنی انطباق با معیارهای جامعه نیست ، در این دیدگاه با تاکید بر مرحله ای بودن تحول اخلاقی، مفهوم آمادگی برای تربیت اخلاقی را یکی از مفاهیم اساسی می داند" ( کدیور ،1383). کلبرگ هم چون پیاژه و کانت یادگیری انفعالی اخلاق را نمی پسندد او معتقد است که کودک یا نوجوان ، خود باید تجربه کند "یعنی قرار گرفتن فرد در موقعیت های طبیعی حل مسائل اجتماعی و اخلاقی و اندیشیدن فعالانه در باره آنهاست که موجب درونی شدن این ارزش ها می شود"(کدیور،1383). "از نظر کلبرگ ، تشویق دانش آموزان به بحث در باره مسائل مختلف ، توجه به نظر آنها ، کمک به آنها در جمع بندی مطالب و مشارکت فعالانه آنها در مسائل اخلاقی ، از مهمترین ابزارهای معلمان در کمک به رشد قضاوت های اخلاقی دانش آموزان است . برعکس ، نصیحت و موعظه ، بی توجهی به نظرات دانش آموزان ، اداره کلاس به صورت مقتدرانه و تنبیه آنها به دلیل رعایت موارد اخلاقی،ازجمله شرایط نامناسب برای رشد اخلاقی آنها به حساب می آید"(کدیور ،1383).

       افرادی تحقیقات کلبرگ را ناقص انگاشتند و روش او را در فرهنگ های مختلف کارساز ندانستند و حتی عده ای بر کلبرگ خرده گرفته اند که کودکان و نوجوانان پسر را در تحقیقات خود همراه کرده و سوالات او بیشتر در مورد قانون ، قرارداد اجتماعی ، و عدالت بوده که بیشتر جنبه مردانه آن مطرح است . " از نظریه کلبرگ به علت "مرد محور بودن" نیز انتقاد شده است زیرا در آن ، شیوه مردانه استدلال انتزاعی مبتنی بر عدالت و حق در سطحی بالاتر از سبک زنانه ئ استدلال مبتنی بر مراقبت و توجه قرار گرفته است" (گیلیگان،1982 بنقل از اتکینسون و همکاران،1385). "دختران در پاسخگویی به معماهای اخلاقی ، بیشتر رعایت حال دیگران و فداکاری را مورد تاکید قرار می دهند تا حقوق افراد و احترام به قانون را"(توریل،1998بنقل از کدیور،1383). "شواهدی حاکی از آن است که افراد در موقعیت های متفاوت قواعد متفاوتی را به کار می گیرند و توالی مورد نظر کلبرگ دیده نمی شود"( کورتینز و گریف،1986، بنقل از اتکینسون و همکاران،1385). " پیوند رفتار اخلاقی با استدلال اخلاقی نیز جای تامل دارد و ممکن است بسیار ضعیف باشد یا کودکان سنین مختلف یاد بگیرند که چیزهایی را در مورد تصمیم های اخلاقی خود بگیرند ، ولی آنچه که انجام می دهند از گفتار آنها متفاوت باشد"( بلاسی،1983، بنقل از کدیور ،1383). "نظریه پردازان شناختی – اجتماعی معتقدند که کلبرگ  در کنار سایر انتقاد ها، تاکید اندکی بر رفتار و تعیین کننده های موقعیتی در تحقیقات در این زمینه دارد"(کدیور ،1383). 

       لارنس کلبرگ واضع نظریه رشد اخلاقی، با الهام از آرائ کانت در مورد اخلاق و همچنین نظریه رشد شناختی پیاژه ، تئوری خود را پایه ریزی کرد گروه های زیادی از کودکان و نوجوانان بین 10 تا 16 سال را به مدت 12 سال مورد بررسی قرار داد و هر سه سال یکبار از آنها پرسش می کرد ، سطوح رشد را به پیش عرفی ، عرفی ، و پس عرفی تقسیم نمود و برای هر سطحی دو مرحله قایل بود. مرحله1 اخلاق براساس اطاعت ،مرحله2 اخلاق براساس پاداش، مرحله3 اخلاق پسر خوب، دخترخوب، مرحله4 اخلاق بر اساس قانون، مرحله5 اخلاق بر اساس پیمان اجتماعی، مرحله6 اخلاق بر اساس اصول اخلاقی درونی. کلبرگ تزریق اخلاق را به کودکان نمی پذیرفت بلکه معتقد بود که کودکان در مواجه شدن با سطح استدلال بالاتر ، مواجه شدن با مسائل و تناقضات ، تاثیر می پذیرند . افرادی بر نظریات کلبرگ خرده گرفته اند و تحقیقات او را در هر وضعیتی وارد نمی دانند از جمله گیلیگان از سبک مرد گرایی او انتقاد کرده است . راه کار کلبرگ به معلمین جهت کمک به دانش آموزان برای ارتقا به سطوح بالاتر، تشویق به بحث ، توجه به آراء آنها ، و مشارکت آنها در مسائل اخلاقی است . با تمام این توصیف ها هنوز بحث و جدل ما بین ارباب دین ، فیلسوفان ، روانشناسان ، و کارشناسان علوم تربیتی ادامه دارد و در این میان ما هنوز فرزندان خود را به روش سنتی تربیت می کنیم .

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1-Lawrence Kohlberg               2-Jean-Jacques Rousseau (1712-1778)        3-John Dewey (1859-1952)       4-James Mark Baldwin(1861-1934)            5-Preconventional                  6-Conventional                            7-Postconventional                        8-Immanuel Kant              9-Heteronomous Morality                                10-Autonomous Morality

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

2-                                                                   4-Interpersonal accord and conformity                 5-SObedience and punishment orientation               3-Instrumental purpose and exchange   ocial accord and system maintenance                      6-Social contract, utility, individual rights               7- Universal ethical principles             8-Self-chosen    

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1-. این مطالب از مقاله جان اسنری در مورد رشد اخلاقی و اجتماعی راجع به کلبرگ ترجمه شده است که در کتاب دیسنر آورده شده. جان اسنری مدرکش را در هاروارد زیر نظر کلبرگ گرفت او اکنون پروفسور در دانشگاه ایموری در آتلانتا است.  

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

منابع :

اتکینسون، ریتا. ال. و همکاران. (1385) .زمینه روان شناسی هیلگارد. ترجمه محمد نقی براهنی و همکاران. چاپ پنجم.  تهران : انتشارات رشد .

 کدیور، پروین.(1383). روانشناسی اخلاق. چاپ دوم. تهران: انتشارات آگاه

Diessner,R. & Simmons,S. (2000). Educational Psychology.  by Dushkin/McGraw Hill, Guilford, USA.

http://faculty.plts.edu/gpence/html/kohlberg.htm

 

پرخاشگری یک سایق است یا یک رفتار آموخته شده؟

تعریف پرخاشگری: «اصطلاحی برای انواع گوناگونی ازاعمال همراه با حمله وخصومت وخشونت»(پورافکاری،1376). «رفتاری است به قصد آسیب رساندن به فردی دیگر یا نابود کردن دارایی دیگران»(اتکینسون و همکاران،2000). دو نظریه در این مورد وجود دارد که علل پرخاشگری را متفاوت می نگرند: نظریه روانکاوی فروید، که پرخاشگری را یک سایق می داند، و نظریه یادگیری اجتماعی، که پرخاشگری را یک پاسخ آموخته شده می داند.

      طبق نظریه فروید بسیاری از رفتارهای انسان از غرایزش ناشی می شوند و اینکه پرخاشگری یک سایق است و واکنشی فطری است وعلت بروزآن ناکامی است. این رفتار در گونه های دیگر جانداران بصورت کشتارو نوزادکشی مشاهده می شود.«این رفتار آدمیان که در اثر فشار در مواقع خاص بروز می کند ، از عوامل متعددی متاثر می شود که می توان از عامل وراثتی ، عامل محیطی  بخصوص زمان طفولیت ، تحریکات عصبی و ترشحات غدد و ازدیاد هورمون تستسترون نام برد»(اتکینسون و همکاران،ترجمه براهنی 1385).   و دیگر آنکه پرخاشگری ارتباط مستقیم با خلق و خو فرد دارد، و نوزادان در بدو تولد دارای خلق و خو یکسان نیستند. در فصل سوم کتاب زمینه  روانشناسی ص119 در مورد خلق و خو نوشته شده : « در پرتو شواهد مربوط به متفاوت بودن خلق کودکان از آغاز زندگی، می توان در درستی این دید سنتی، که همه رفتارهای کودک را ناشی از محیط می داند تردید کرد. برای مثال، والدین شیر خوارگان آشفته حال، خود را به خاطر مشکلات فرزندشان سرزنش می کنند اما پژوهش با نوزادان، نشان داده است که بسیاری از تفاوت های خلق و خو فطری هستند»(اتکینسون و همکاران،2000).

       طبق نظریه یادگیری اجتماعی، اعمال انسان ناشی از تعامل فرد با اجتماع است این نظریه به فرایندهای شناختی تاکید می کند «از آنجا که آدمیان می توانند موقعیت ها را در ذهن خود مجسم کنند در نتیجه قادرند پیامدها را پیش بینی کرده ورفتارشان رامطابق آن تنظیم کنند»(اتکینسون وهمکاران2000).  آموختن پرخاشگری از راه مشاهده رفتار دیگران، نقش مدلها، تقلید و تقویت، میسر می گردد. عوامل دیگری چون: فقدان عزت نفس، محیط تربیتی فرد، فقر، ازدیاد جمعیت، بیکاری، اعتیاد، رفتار پلیس و فرهنگ جامعه در بروز پرخاشگری موثر هستند.

      اگر پرخاشگری را به عنوان رفتاری به قصد آسیب رساندن به دیگری بدانیم، آن را یک سایق می دانم که عوامل دیگر چون وضعیت اجتماعی، فرهنگی، خانوادگی، تربیتی، و همچنین فقر، جمعیت، بیکاری، و عدم عدالت، آن را تقویت می کند(در جهت کاهش یا افزایش پرخاشگری). مثلاً رفتار خصمانه حکومتها با هم در طول تاریخ بشری، جنگها و خشونت هایی که انسانها از قبل تا حال داشته اند براین موضوع صحه می گذارد که پرخاشگری یک سایق است. رفتار و افکار بزرگان دین علی رغم اعتقادات مذهبی و اصول اخلاقی متعالی و با امعان نظر به تعلیم و تربیت دینی جهت ترغیب و تشویق پیروان خود برای رستگاری، نتوانسته است از خشونت و درنده خویی بشر بکاهد. همچنین در فرزندان یک خانواده مشاهده شده است که علی رغم داشتن توجه و تربیت یکسان، از رفتارپرخاشگرانه برخوردارند و فرزندان با هم متفاوت هستند. در زندگی همه افراد، این پرخاشگری را می توان مشاهده کرد. وقتی کسی به ما آسیب می زند و یا مورد اذیت واقع می شویم و مانند آن.

منبع : اتکینسون، ریتا. ال. و همکاران. (1385) .زمینه روان شناسی هیلگارد. ترجمه محمد نقی براهنی و همکاران. چاپ پنجم.  تهران : انتشارات رشد .

نظریه فروید

زیگموند فروید در سال 1856 دریک خانواده یهودی دراتریش بدنیا آمد ، به پزشکی روی آورد و در مقام یک دانشجوی پزشکی (1873-1881) تحت تاثیر زیست شناس مشهور ارنست بروک قرار گرفت. «بروک، انسان را همچون نظامی زیستی و پویا تصور می کرد که اصل بقاء انرژی بر آن حاکم است. این برداشت خاص ازانسان، مبنای دید پویای فروید از کنش روانشناختی را تشکیل داد» (سالووی،1979 به نقل از پروین، لارنس. روانشناسی شخصیت، ترجمه جوادی، پروین،1373).

   فروید بعد از دریافت درجه دکترا در پزشکی، در عصب شناسی به تحقیق و طبابت پرداخت. او شخصاً افسردگی را تجربه کرده بود و گاهی از کوکایین برای آرام کردن بیقراری خود استفاده می کرد. در سال 1886 یک سال با روانپزشک فرانسوی ژان شارکو در استفاده از هیپنوتیسم روی بیماران روانی، کار کرد و از یک متخصص اعصاب به یک آسیب شناس روانی تغییر مسیر داد. پیشرفت فکری فروید به سال 1896 و استفاده او از روش تداعی آزاد با بیماران بر می گردد. در این روش افکار فرد بیمار بدون هیچگونه مانعی به زبان می آید(روانشناسی شخصیت،ص93).

   نظریه فروید :

       پدر رویکرد روان کاوانه به روانشناسی، فروید بود. به اعتقاد فروید، انگیزش توسط نیروهای فیزیولوژی تنظیم می شود از نظر وی، بدن انسان یک سیستم انرژی پیچیده است که برای افزایش و کاهش دادن انرژی اش در رفتار، سازمان یافته است. غریزه ، نیروی محرک اصلی برای انرژی جسمانی و روانی در نظریهء انگیزش فروید است. غریزه نیرویی با منشاء زیستی است، «ازدرون ارگانیزم سرچشمه می گیرد و به ذهن رسوخ می کند»(فروید،1915،به نقل از ریو، جان مارشال، انگیزش و هیجان، ترجمه سید محمدی،1380).

  تقسیم بندی زندگی روانی به هشیار و ناهشیار، فرضی بنیادی است که روانکاوی بر آن قرار دارد(فروید،1923). فروید ذهن انسان را به کوه یخ تشبیه کرد، بخش کوچک تر هشیار و بخش بزرگی که نا پیداست ناهشیار است، بدین ترتیب زندگی روانی ، شامل سه بخش هشیار، نیمه هشیار، و ناهشیار است. در حقیقت تاکید فروید بربخش سوم این تقسیم بندی استوار است که «مخزن غیر قابل دید تجربه های سرکوب شده، و امیال نیرومند ارضا نشده است این مخزن روانی غرایز و تکانه ها، برای درک نقطه نظرروانکاوی پویایی انگیزش انسان اساسی است(فروید،1915 بنقل ازانگیزش وهیجان،ص290).

     فروید الگوی ساختار شخصیت انسان را سه بخش می داند که با هم رفتار انسان را اداره می کنند : نهاد (Id) – خود (ego) – فراخود (superego) .

نهاد ، محل سایق های غریزی است که تحت سلطه فرآیند اولیه است و بر اساس اصل لذت و بدون توجه به واقعیت عمل می کند(فرهنگ روانشناسی، روانپزشکی). مانند خوردن ، نوشیدن ، لذت جنسی،

ایگو، نماینده سازمانی منطقی تر است که کار آن اجتناب از درد و ناراحتی است، برای تطابق با تقاضاهای خارج، تخلیه سائق های غریزی را تعدیل نموده یا مهار می کند(فرهنگ روانشناسی، روانپزشکی).

سوپرایگو، یا فراخود و یا ابرمن ، نمودار درونی ارزشهای دیرین و کمال مطلوب های اجتماعی، مطابق خواسته های پدر و مادر و مربیان است. سوپرایگو، درست در مقابل نهاد قرار دارد و در واقع وجدان اخلاقی خوانده می شود و با آنچه "کانت" از آن به عقل عملی تعبیر کرده است فرقی ندارد. سوپرایگو توجهش به تشخیص درست از نادرست معطوف است(فرهنگ روانشناسی، روانپزشکی). هدف "فراخود" این است که کاملاً جلو درخواستهای لذت جویی "نهاد" را بگیرد، "فراخود" نه برای لذت تلاش می کند و نه برای دستیابی به اهداف منطقی، بلکه تنها برای کمال اخلاقی می کوشد.

   فروید در توصیف رابطه بین نهاد(Id) و خود(ego) نوشت: ممکن است رابطه بین "نهاد" و "خود" را با رابطه بین سوارکار و اسبش مقایسه کرد. اسب انرژی محرکه را فراهم می کند و سوارکار حق تعیین هدف و هدایت وسیله قدرتمندش را به سوی آن دارد. خود(ego) احساس می کند که از سه جهت محدود شده است ، توسط "نهاد" تحریک می شود، توسط  فراخود(superego) محدود می شود، و به وسیله واقعیت منع می شود، خود(ego) می کوشد با کاهش دادن نیروها و تاثیراتی که بر آن عمل می کنند کنار آمده و به نوعی از توازن برسد(فروید،1923 بنقل از انگیزش و هیجان، ص295).

  آیا فروید در روانشناسی تاثیر گذار بوده است؟

          فروید نه تنها در روانشناسی بلکه در زمینه های دیگر هم موثر بوده است نظریه های او در زمینه های گسترده روانشناسی تاثیر زیادی در روانشناسان زمان خود و بعد از خود داشته است چنانکه او را یکی از متفکرین برجسته قرن بیستم به لحاظ نوآوری و قدرت ابتکار دانسته اند. در مورد او همین بس که انجمن روانشناسی امریکا در دهه 1950 از اعضای خود درخواست کرد تا از مهمترین چهره های تاریخ روان شناسی فهرستی تهیه کنند و بعد از رتبه بندی فروید را در رتبه اول قرار دادند :

  ۱-    زیگموند فروید    2- کلارک هال    3 ویلهلم وونت    4 ایوان پاولف     5- جان واتسون   

لارنس ای پروین می نویسد: یک نظریه، درست یا نادرست نیست، بلکه مفید یا غیر مفید است. یک نظریه معتبر، پژوهش پذیر است یعنی به فرضیه های جدیدی می انجامد که بعداً می تواند به تایید تجربی برسد. عمر یک نظریه هر چه که باشد، اگر به بینش جدیدی منجر شود و شیوه های جدیدی در پژوهش پیشنهاد کند، سهم با ارزشی در پیشرفت علم داشته است(روانشناسی شخصیت).

---------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

      فروید زیرکانه اعلام کرد که سه ضربه کاری بر تصور انسان از خویش و خود دوستی او وارد آمده است. کشف کپرنیک در مورد اینکه زمین مرکز عالم نیست، کشف داروین در این باره که انسان از سایر حیوانات جدا نیست و کشف او در میزان تاثیرپذیری انسان از نیروهای ناشناخته، ناهشیار و گاهی غیر قابل کنترل(ِپروین،إی لارنس،1989).

    "انسان، نظامی از انرژی است". این گفته یکی از محورهای نظریه روانکاوی است. فروید تحت تاثیر اصل بقا انرژی درفیزیک که "انرژی را می توان به یکدیگر تبدیل کرد ولی نمی توان از بین برد" قرار گرفت و آن را به قلمرو روانشناختی رفتار منتقل کرد. صرفنظر از این معتقد است که انسان، تحت تاثیر غریزه جنسی و پرخاشگری قرار دارد. فروید میگوید «واقعیتی که در پشت این تمدن قرار دارد و با اشتیاق زیادی انکار می شود این است که انسانها موجوداتی آرام، دوست داشتنی و صلح طلب نیستند که فقط وقتی به آنها حمله شود از خود دفاع کنند بلکه میل شدید به پرخاشگری را باید به عنوان بخشی از زندگی غریزی آنها به حساب آورد»(فروید،1930 به نقل از ِپروین،لارنس،1989). سپس فروید در همان کتاب میگوید: «در پس تمام روابط عشقی و عاطفی انسانها به یکدیگر، به جز عشق مادر به فرزند مذکر خود، غریزه پرخاشگری قرار دارد».

   فروید بر غریزه جنسی تاکید دارد او می گفت که کودکان دارای احساس جنسی هستند و به والد همجنس خود به نظر یک رقیب در کسب محبت از والد جنس مخالف می نگرد.

   فروید ارگانیسم را فعال و موجد رفتار انسان معرفی می کند ودر این حالت برای انسان اختیاری قایل نیست و بر جبریت بیشتر صحه می گذارد و با تکیه بر اینکه بیشتر انگیزه ها از ناهشیاری است، انسان را از عقل گرایی بدور می داند و با توجه به اینکه انگیزه ها از غریزه جنسی و پرخاشگری ناشی می شوند، از انسان موجودی شریر به تصویر می کشد و این گفته بر خلاف عقاید مذهبی و باورهای جامعه است.اما فروید تاکید می کند که «اگر نیروهای جامعه و نیروی درونی فرد یعنی "فراخود"(superego) نبود، آدمها در اندک زمان یکدیگر را از بین می بردند». با توجه به اینکه فروید جنگ جهانی اول را حس کرده بود، از دست دادن فرزند، تهاجم نازیها ، افسردگی و مسائل دیگر، از او یک شخص بدبین بوجود آورده بود که نظر خوشبینانه ای به بشر نداشته باشد.

    در چنین شرایطی نظریه "غریزه مرگ" را مطرح کرد ، نظریه میل انسان به مرگ را که مخالف "غریزه زندگی" است. به انرژی غریزه زندگی، لیبیدو گفته می شود، غرایزی مانند غذا، آب، هوا، خواب، همگی به زندگی و بقای فرد کمک می کنند. فروید در بحث خود از غرایز زندگی، تاکید زیادی بر میل جنسی داشت. "غرایز مرگ" فرد را به سوی استراحت و صرفه جویی انرژی و به سمت آرامش جسمانی می کشاند.فروید هنگام بحث در باره غرایز مرگ، بر پرخاشگری تاکید داشت. پرخاشگری به خصوص فرد را وادار به نابود ساختن می کند، «هنگامی که پرخاشگری بر خود متمرکز شده باشد، به شکل انتقاد از خود، افسردگی و خودکشی ظاهر می شود و هنگامی که بر دیگران متمرکز شده باشد به شکل خشم، نفرت، تعصب، اهانت، بی رحمی، انتقام جویی، قتل و جنگ نشان داده می شود»(فروید،1905 به نقل از ریو،جان مارشال،1380).

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دوست داشتن

روانشناسان بحث های طولانی در ابعاد مختلف انسان دارند و هر یک با رویکردهای متفاوتی به آن می نگرند. فرضیه ها و آرای بیشماری توسط کارشناسان، ابداع شده و برای تئوری های خود، دلایل و شواهد بیشماری ارائه می دهند. پرسش های مهمی که فکر روانشناسان را به خود، مشغول کرده، در مورد رفتار انسان است. چه چیز رفتار انسان را شکل می دهد؟ آیا ناشی از قوای ذهنی او است و یا فعل و انفعالات فیزیولوژیکی او، حرکات و رفتار او را می سازد؟ آیا بطور غریزی به مسایل زندگی خود برخورد می کند؟ پاسخ این پرسش ها، بستگی به نگرش فرد دارد. مبحثی را که مایل هستم در موردش صحبت کنم این است: چرا بعضی افراد را دوست داریم و به بعضی، علاقه نداریم؟ این مسئله را در دو حوزه روانشناسی شخصیت و روانشناسی اجتماعی مورد بررسی قرار می دهیم و سپس آن را از دیدگاه رویکردهای مختلف: رفتاری، روانکاوی، شناختی، و پدیدارشناختی، تحلیل می کنیم و سپس مثالی در این مورد می زنیم. قبل از هر چیز باید دید  دوست داشتن چیست؟

       دوست داشتن(liking) احساسی از لذت و خوشی است. احساس مثبتی که دیگران به ما دارند و ما هم متقابلاً به آن ها نشان می دهیم. این حس از اوان طفولیت از مادر به فرزند و از فرزند به مادر منتقل می شود. به عقیده مازلو از سلسله مراحل نیاز است که بعد از نیاز فیزیولوژیکی، و نیاز ایمنی، نیاز به عشق و دوست داشتن و تعلق، پدیدار می شود و تا این نیازها برآورد نشود رسیدن به مرحله خودشکوفایی امکان پذیر نیست.

        در فصل 17 کتاب درسی روانشناسی هیلگارد، عوامل مهم موثر در ایجاد دوست داشتن را: مجاورت، آشنایی، شباهت، و جذابیت جسمانی می داند. دلایل و شواهدی که این کتاب در این موارد آورده منطقی به نظر می رسد. مجاورت و آشنایی، سبب دوستی می شود به این معنی که وقتی فردی را به طور مرتب می بینیم و آشنا می شویم احساس مثبتی رد و بدل می شود که ممکن است به دوستی بیانجامد و وقتی با جذابیت جسمانی و شباهت، همراه شود این دوستی عمیق تر می شود و احتمال دارد به عشق تبدیل شود. شباهت به این معنا است که ما علاقه داریم با افرادی در ارتباط باشیم که در چیزهای مختلف با ما شباهت دارند مثلاً ما نسبت به هم دین، هم نژاد، هم وطن، هم زبان، هم شهری و هم محلی خود احساس بهتر و نزدیکی داریم. همینطور با کسانی که در مواضیع مختلف هم فکر و هم سلیقه هستیم، بیشتر مایلیم که هم صحبت شده و دوست شویم. در حقیقت لازمه دوست داشتن ارتباط با افراد است و انسان دوست دارد شناخته شود و همچنین  بشناسد. در اینجا می توان نظر مازلو را در لزوم نیاز به عشق و تعلق را تایید کرد. حال ببینیم که موضوع بحث در چه حوزه روانشناسی قرار می گیرد.

     این مبحث را در دو مقوله روانشناسی اجتماعی و روانشناسی شخصیت، مورد بررسی قرار می دهیم. روانشناسی اجتماعی شاخه ای از روانشناسی است که تعامل افکار و رفتار انسان را با دیگر افراد و جامعه خود بررسی می کند. و یا «تعریف کلاسیک گوردون آلپورت که روانشناسی اجتماعی، می کوشد بفهمد و توضیح دهد که چگونه اندیشه، احساس یا رفتار افراد با حضور واقعی، خیالی یا تلویحی دیگران تاثیر می پذیرد»(به نقل از پورافکاری،محسن.1376). این رشته روانشناسی، رابطه تنگاتنگی با جامعه شناسی دارد هر دو به روابط افراد با جامعه می نگرند. « به عقیده بعضی از صاحب نظران، جامعه شناس از جامعه شروع کرده و به فرد می رسد در حالیکه روانشناس اجتماعی از فرد شروع کرده و به جامعه می رسد. دوست داشتن، احساسی است که در روابط بین فردی، در جامعه وجود دارد و موضوع بحث روانشناسان اجتماعی و همچنین جامعه شناسان قرار می گیرد.

     روانشناسی شخصیت، به «بررسی اندیشه ها، هیجانات و رفتارهای فرد در تعامل با جهان اطراف خود، می پردازد و تفاوت های فردی افراد را مورد توجه قرار می دهد و سعی دارد صورت کلی از کلیت فرد، بسازد»(اتکینسون و همکاران،2000). دوستی و روابط صمیمانه می تواند در حوزه روانشناسی شخصیت قرار گیرد. ما برای دوست شدن، یا تحت تاثیر عوامل شناختی چون درک و آگاهی و تفکر قرار می گیریم و یا تحت تاثیر عوامل هیجانی چون شادی و لذت واقع می شویم. بنابراین افکار و هیجانات ما درگیر خواهند شد. در این قسمت دوست داشتن را از دید رویکردهای مختلف بررسی می کنیم.

    از منظر رویکردهای رفتاری، روانکاوی، شناختی، و پدیدار شناختی به احساس دوست داشتن می توان نگریست. رفتارگرایی نظریه ای در روانشناسی است که موضوع پژوهش علمی را در رفتار قابل مشاهده و سنجش می بیند.«نگرش رفتاری در پی هدف و جنبه های قابل مشاهده رفتار است و مفاهیم عمده در آن محرک و پاسخ است اما نو رفتارگرایی معاصر اعتقاد دارد که شناخت ها و فرایند های فکری را می توان در رده رفتار گنجاند»(فراهانی،محسن.1378). رفتارگرایان جدید چون اسکینر معتقدند که رفتارهای انسان بر اساس یادگیری به وجود می آیند و یا تغییر می کنند. «آنچه را که ما روان می نامیم و اسکینر رفتار بشر می خواند، از جمله دانش، بینش، زبان، مهارت، ارزش ها،و خصوصیات شخصیت، همگی از طریق یادگیری، شکل می گیرند و تکامل می یابند» (شاملو،سعید.1377). رویکرد رفتاری، عامل محیط را در شکل گیری رفتار فرد تعیین کننده می داند. از این رویکرد می توان  رفتارهایی که از دوستی های متقابل پیش می آید بررسی کرد اما به علت در نظر نگرفتن و یا کمرنگ تلقی کردن جنبه های شناختی فرد، تحلیل کاملی ارائه نمی دهد. اگر چه وقتی کسی را دوست می داریم و آن را ابراز می کنیم و رفتاری از خود نشان می دهیم که قابل مشاهده است و طرف مقابل هم  رفتار محبت آمیزی نشان می دهد که پاسخی است به عمل و رفتار ما، و در حیطه این رویکرد روانشناسی، قابل بررسی است اما بعضی مواقع، این حس دوست داشتن، در ذهن باقی می ماند، ابراز نمی شود و قابل مشاهده هم نیست در آن صورت مشکل بتوان در این رویکرد آنرا تحلیل کرد.

     رویکرد شناختی بر فرآیندهای ذهنی فرد استوار است.«در روانشناسی شناختی، رفتار فقط بر اساس خصوصیات آشکار آن قابل مشخص کردن نیست، بلکه مستلزم توضیحاتی در سطح رخدادهای روانی، نمایش های ذهنی، باورها، قصدها و نظایر آن ها است»( پورافکاری،محسن. 1376). در کتاب فرهنگ علوم تربیتی، شناخت(cognition) را این طور تعریف کرده است « واژه ای است از افلاطون و ارسطو که در آن عمل شناخت یا استدلال و توان شناختن و درک کردن بر می آید. – شناخت یعنی پردازش افکار و تصاویر ذهنی به صورتی هشیارانه، معنای اصلی شناخت همان دانستن است. شناخت را عالی ترین سطح پردازش اطلاعات می دانند»(فراهانی،محسن.1378).

    از جمله نظریه پردازان شناختی جورج ِکلی بود« او عقیده داشت که نگرش انسان به دنیا، بر اساس احتمالاتی است که در ذهن خود برای حل مسایل زندگی تصور می کند.دیدگاه های بشر از جهان هستی به طور دایم در حال تغییر است و هیچ چیز اعم از فلسفه، اقتصاد، اجتماع، اخلاق، علم و مانند آن مطلق نیست و به تفسیر و تعبیر ذهنی هر فرد بستگی دارد»(شاملو،سعید.1377). هر چند کلی، خود را در زمره روانشناسان شناختی نمی دانست اما نظریه او در مورد استنباط فردی، سبک شناختی را نشان می دهد.«انسان با الگوها یا قالب های مشخصی که خود خلق کرده است به دنیای خویش می نگرد. سپس تلاش می کند تا آنها را با واقعیت هایی که جهان را تشکیل می دهند سازگار کند. ما از این الگوها، جهان را تفسیر می کنیم»(کلی،1955. به نقل از پروین،لارنس.1373).

      از تعریف این رویکرد برمی آید که در ارتباط با احساس دوست داشتن، می توان تجزیه و تحلیل موثری داشت. مثلاً وقتی می خواهیم با کسی دوست شویم، او را مورد بررسی قرار می دهیم پس ذهن ما درگیر می شود. به او فکر می کنیم عملکرد او را می سنجیم و ارتباط دوستی آینده خود را با او در نظر می گیریم. همه این موارد در ذهن ما صورت می گیرد به خصوص که آینده را در نظر می گیریم و رفتار دوستانه خود را با توجه به تجزیه و تحلیل ذهنی خود، انجام می دهیم. بدین سبب، به نظر می رسد با این روش، مسایل احساسی و ادراکی، بهتر بررسی شود. که من از این روش در تحلیل مسایل استفاده می کنم.

     «رویکرد پدیدارشناختی، توجه به طرز فهم، درک و تفسیر انسان از مسایل اجتماعی دارد. در حوزه روانشناسی شخصیت، روانشناسان انسان گرا از این رویکرد پشتیبانی می کنند... روانشناسی پدیدار شناختی یا انسان گرا بیشتر به معارف انسانی پرداخته اند تا موضوعات علمی. همچنین بیشتر به بررسی شخصیت پرداخته اند»(اتکینسون و همکاران،2000). رویکرد پدیدارشناختی به تعالی و شکوفایی انسان نظر دارد. راجرز از نمایندگان شاخص این رویکرد می گوید: «توجه به تفاوت های فردی و تلاش برای درک و ارزیابی تمامیت فرد، از نشانه های بارز این دیدگاه است. رویکرد پدیدار شناختی در تاکید بر دنیای پدیداری فرد – یعنی اینکه انسان چگونه خویشتن و جهان را درک و تجربه می کند – نیز دیدگاهی یگانه است. در این رویکرد، تحقیق و ارزیابی بر گزارش های شفاهی افراد و مفاهیمی چون خویشتن و تجربه استوار است. این نظریه بر خود شکوفایی و تحقق بخشیدن به رشد درونی فرد تاکید دارد»(راجرز،1972. به نقل از پروین،لارنس.1373). «تاکید نظریه او بر تغییر است و به انسان به عنوان موجودی در حال پیشرفت می نگرد»(پروین،لارنس.ترجمه جوادی.1373).

   مازلو هم روانشناسی انسان گرا است که برای انسان، سلسله مراتب نیاز به سوی خودشکوفایی  قایل شده است که یکی از مراتب آن، نیاز به عشق و تعلق است. از طریق آرای راجرز و مازلو هم می توان به دوست داشتن، نگریست چه که به اعتقاد آن ها، یکی از نیازهای ضروری انسان است. مثلاً رابطه ام را با فردی که سابقاً دوست بوده ام قطع می کنم، از منظر این رویکرد، در خودپنداره(خویشتن) من، این وضعیت با واقعیت موجود، هم خوانی ندارد و سازگار نیست. اگر خودپنداره من یعنی اندیشه ها، باورها و ارزش هایی که من را ساخته اند با تجربیات و رفتارم هماهنگ شود و این هماهنگی سبب درونی سازی این تجربه ها و باعث تغییر و انعطاف خودپنداره من شود احساس رضایت وسازگاری پیش می آید.

   وارد مبحث روانکاوی نمی شوم چه که از نظر این رویکرد، بیشتر مسایل و ناراحتی های انسان  ناشی از تجربیات تلخ گذشته او بوده که آنها را واپس رانده و در ناهشیار او جای گرفته است.

   در این یک قرن گذشته، تئوری های زیادی در روانشناسی مطرح شده است. روانشناسان با رویکردهای مختلف به موضوعات متنوع روانشناسی می نگرند و فرضیه های آنها مطابق با نگرش آنها است. موضوع مورد بررسی روانشناسی، انسان است ویکی از موضوعات مهم آن، رفتار او است. دوست داشتن و یا نداشتن، در زندگی هر فردی رخ می دهد که در دو حوزه روانشناسی اجتماعی و روانشناسی شخصیت، قابل بررسی است. روانشناسان با رویکردهای مختلف به آن می پردازند. اینکه احساس دوست داشتن، پاسخی است که در اثر رفتار محبت آمیز داده می شود همان طور که رویکرد رفتاری، به آن می نگرد یا دوست داشتن و یا نداشتن فردی را، ما در ابتدا در ذهن خود بررسی می کنیم و رفتار کنشی و واکنشی ما، فرایندی است که در ذهن ما بوجود می آید و بصورت تفکر و ادراک، بروز می کند به همان شیوه ای که رویکرد شناختی به آن می پردازد. ِکلی که از روانشناسان شناختی است معتقد است که هر یک از ما استنباطی از مسایل در ذهن دارد. رویکرد پدیدار شناختی به رشد و شکوفایی انسان قایل است بیشتر روانشناسان انسان گرا به این رویکرد گرایش دارند راجرز و مازلو، از افراد شاخص این طرز فکر هستند. روانکاوی هم ناهشیار را مطرح کرده است و بیشتر، گذشته فرد را کاوش می کند. اینکه چرا کسی را دوست داریم ویا نداریم؟ بسته به طرز فکر و نگرش ما است که چطور و چگونه به خود و اطرافیان خود و در طیف وسیع آن به جهان می نگریم؟ خود به شخصه رویکرد شناختی و پدیدارشناختی را برای تجزیه و تحلیل مسایل می پسندم. به نظر می رسد که هر فردی در ذهن خود برداشتی از مسایل دارد که با برداشت های افراد دیگر، متفاوت است.

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------------                                                                         منابع :

 اتکینسون، ریتا. ال. و همکاران. (1385) .زمینه روان شناسی هیلگارد. ترجمه محمد نقی براهنی و همکاران. چاپ پنجم.  تهران : انتشارات رشد .

ِپروین، لارنس. ِای. (1373) . روانشناسی شخصیت . ترجمه محمد جعفر جوادی و پروین کدیور. چاپ دوم. تهران : انتشارات فرهنگی رسا .

پورافکاری،نصرت الله. (1376) .فرهنگ روانشناسی-روانپزشکی(انگلیسی-فارسی). چاپ دوم. تهران : انتشارات فرهنگ معاصر.

شاملو، سعید. (1377) .مکتب ها و نظریه ها در روانشناسی شخصیت. چاپ ششم. تهران : انتشارات رشد .

فرمهینی فراهانی،محسن.(1378) . فرهنگ توصیفی علوم تربیتی. انگلیسی-فارسی. چاپ اول. تهران: انتشارات اسرار دانش

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------