علم، فلسفه و معرفت شناسی

در ابتدا به تعریف علم می پردازیم. برای علم دو معنا می توان تصور کرد. معنای عام و معنای خاص. تمام دانستنی های بشر در معنای عام آن، علم است. در اینجا علم در مقابل جهل قرار می گیرد. علم در معنای خاص آن به دانستنی هایی اطلاق می شود که مشاهده و تجربیات حسی در آن دخیل است. علم در این صورت به کلیه داده هایی گفته می شود که بر گرفته از تجربیات بوده و آزمون پذیر و قابل تکرار باشد. سروش(2 : 1388) این معنای علم را در مقابل دانستنی هایی قرار می دهد که آزمون پذیر نیستند. او می گوید: "متافیزیک، عرفان، منطق، فقه، اصول، اخلاق، و ... بیرون از علم به معنای دوم قرار می گیرند". به سخن دیگر علم در حالت خاص آن، بخشی از علم در معنای وسیع آن می باشد.

       موضوع علم تفحص و شناخت و تفسیر پدیده های هستی و بالاخص انسان است و روش مشاهده و تجربه را بر میگزیند. تجربه ای تکرار پذیر و قابل دسترس برای همه، بر اساس آزمایشی عینی و قابل رویت برای همه کس، در این صورت تجربه درونی عرفا و متصوفه در تجربه علمی نمی گنجد و واضح است که تجارب روحانی و عارفانه، تجربه علمی نیستند. وقتی به حادثه ای بر می خوریم که فقط یک بار تکرار شده است آنرا تجربه نکردیم مگر بارها تکرار شده باشد.  سروش(11،26 :1388) گزینشی بودن علم را یادآور می شود و می گوید: شیء چهره های مختلف دارد و هر علمی به چهره یا جنبه ای از شیء می پردازد نه همه چهره های آن، و با پیشرفت علوم در آینده، پدیداری چهره های جدید شیء محتمل است.

        سروش(118 :1388) هدف علم را "پیدا کردن تفاسیر رضایت بخش برای پدیده های محتاج به تفسیری می داند که با آنها مواجه می شویم". با این توصیف علم در صدد کشف و تفسیر پدیده های پیرامون برای آگاهی بشر است که قادر نیست تمام جنبه ها را بررسی کند و حقایق اشیاء را چنان که هست به ما بنمایاند. در این صورت قوانین و فرضیه های علمی، کامل کننده همدیگر خواهند بود هر فرضیه و قانون جدید علمی راه را برای درک بهتر ناشناخته ها باز می کند حتی می تواند برای فلسفه مفید باشد در اینجا می توان کمی در مورد فلسفه صحبت کرد.

       فلسفه نوعی آگاهی از جهان است که به علت انتزاعی بودن آن در برابر علم به معنای خاص آن قرار می گیرد. حکمت و فلسفه در گذشته شامل مباحث گسترده ای بود. حکمت طبیعی، ریاضی، مابعدالطبیعی، اخلاق، سیاست و تدبیر از جمله مباحث فلسفه بود اما فلسفه به معنای خاص آن همان مابعدالطبیعه(متافیزیک) است. سروش(32 : 1388) فیلسوف بودن را به خاطر آگاهی داشتن از ریاضیات و فیزیک نمی داند بلکه به خاطر آگاهی از حکمت الهی می داند. او می گوید: "مابعدالطبیعه معرفت است نه جهان" و "دانشی است که از منظر بلند، مجموع هستی را نظاره می کند". همچنین می گوید: "مابعدالطبیعه و علم، دو معرفت هستند که در طول هم اند و معرفت علمی در شکم معرفت متافیزیکی قرار می گیرد"(سروش، 38 : 1388). قلمرو متافیزیک تمام هستی است روش متافیزیک، تعقلی و منطقی است و هدفش تفسیر عامی از همه پدیده های مرئی و نامرئی است. وقتی از اندازه و شکل و حرکت شیء می گوییم بررسی علمی کرده ایم اما وقتی از تغییر و ثبات چیزی سخن گفته می شود یک بررسی فلسفی داشته ایم. 

        افلاطون شناخت را درک کلیات جهان می دانست که قابل تغییر نیستند و آنها را "مثل" یا "صور" نامید و معتقد بود که از طریق آموزش، معرفت و شناخت حاصل نمی شود و ما صرفاً موضوعات را به یاد می آوریم. از گذشته دور فلاسفه به جنبه ای از ادراک علاقه نشان داده اند. پاپکین(274 :1972) می نویسد: "بنابر بیان سقراط ما می توانیم دو نوع آگاهی اصلی داشته باشیم: آگاهی مرئی یا محسوس(مکتسب بواسطه حواس) و آگاهی معقول". و معتقد است آگاهی معقول، با مثل افلاطونی سروکار دارد و شناسایی کامل، وقتی پدید می آید که انسان مثال افلاطونی را بشناسد و ماهیت آن را بفهمد.

        اصحاب تجربه چون فرانسیس بیکن و جان لاک به محسوسات توجه بیشتری نشان دادند. اصحاب تجربه بر این اعتقاد بودند که منشاء شناسایی، تجربه است در مقابل اصحاب عقل چون دکارت میزان عقل را تام دانستند. "نظریات دکارت در باره طبیعت و منشاء و اساس شناسایی ما در بسیاری جهات شبیه نظریات افلاطون است"(پاپکین، 281 : 1972). دکارت که از اصحاب عقل بود عقل را وسیله موثر برای شناسایی می دانست و حسیات و تجربه را در معرفت و شناخت اشیا، موثر نمی دانست. دکارت متوجه شد در مورد چیزی می تواند یقین حاصل کند که خطا یا شک در آن راه نیابد. او گفت باید از طریق ذهن به درک روشن و متمایز اشیاء رسید. اصحاب عقل، منشاء شناسایی انسان را از عقل می دانستند و آن را مستقل از تجربه قلمداد می کردند. آنها به اصل علیت، اصل این همانی، اصل غائیت، اصل موجبیت، معتقد و شناسایی مبتنی بر این اصول  را لازم می دانستند. گفته معروف او « می اندیشم، پس هستم» معرف این بینش است که شناخت درست باید از طریق ذهن و نیروی عقلی باشد. اپیستیمولوژی تنها مبحثی از فلسفه نیست زیرا می توان آن را در علم و حتی در دین بکار برد. شناخت درست از اشیاء و روابط بین آنها می تواند انسان را از خطاها دور سازد.

منابع : سروش، عبدالکریم (1388) علم چیست،فلسفه چیست؟ انتشارات صراط. تهران. 

پاپکین،ریچارد و استرول، آوروم(1972). کلیات فلسفه. ترجمه مجتبوی، سید جلال الدین(1402ق). انتشارات حکمت. تهران.     

 

 

اصحاب عقل و اصحاب تجربه

دو نظریه عمده فلسفی که قرن های متمادی در مناقشه با هم بودند "نظریه اصالت تجربه" و نظریه اصالت عقل می باشند که با قول به اصالت فطرت می توان این دو نظریه مشهور را نزدیک کرد.

     اصحاب تجربه بر این اعتقاد بودند که منشاء شناسایی، تجربه است. در باور این مذهب، هر چیز موجود در ذهن، از تجربه است و می گفتند امری مقدم بر تجربه نیست و "هیچ چیز در فهم نیست مگر اینکه از راه احساس آمده باشد"(مفهوم شناسایی، ص39).

     اصحاب عقل، منشاء شناسایی انسان را از عقل می دانستند و آن را مستقل از تجربه قلمداد می کردند. آنها به اصل علیت، اصل این همانی، اصل غائیت، اصل موجبیت، معتقد و شناسایی مبتنی بر این اصول  را لازم می دانستند(ص40). همچنین اعتقاد به اصالت عقل "به معنی اثبات ارجحیت موضوع شناسایی بر مورد آن است"(ص41).

     اصالت فطرت به این موضوع تاکید دارد که مفاهیمی وجود دارد که از محسوسات و تجربه کسب نمی شود همچنین بوسیله عقل، بوجود نمی آید بلکه آن مفاهیم از قبل در روح محفوظ بوده است. دکارت آن را تصورات فطری نامید. او پس از مشخص کردن تصورات عارضی کسب شده از تجربیات و تصورات جعلی اختراع شده از موهومات، به وجود مفاهیم فطری یا طبیعی، پی برد. با توجه به مفاهیم فطری، ترکیبی از عقاید اصحاب تجربه و اصحاب عقل، بوجود می آید و با قرار دادن مفاهیم پایه ای فطری از طریق تجربه و استدلال عقلی به نتایجی بهتر از مذهب صرف تجربی و صرف عقلی، می توان رسید.   "اعتقاد به تطور عقل، موجب نزدیکی اصالت تجربه به اصالت عقل می گردد"(ص45).  

تمثیل غار افلاطون

افلاطون در "تمثیل غار" نشان می دهد که تصاویر دیده شده در دیوارهای غار، سایه هایی است که به خطا حقیقت، فرض می شود و همچنین خیره شدن به پرتو آفتاب، موجب خواهد شد که واقعیت و حقیقت، چنانکه باید مشاهده نشود. پس بر اساس گفته سقراط، برای دیدن عالم، ممارست لازم است. افلاطون تمثیل غار را بر طبق نظریه ای که در مورد شناسایی داشت از زبان سقراط بیان کرد(پاپکین و استرول، 276 : 1972).

     افلاطون چون سقراط معتقد بود انسان در این عالم چیزی نمی آموزد بلکه مفاهیمی که در عالم مُثل دیده به یاد می آورد. راه شناسایی را، کنار گذاشتن اعتماد به معرفت حسی، مشاهده عالم معقول به نیروی تعقل، و سیر در کشف کلیات در عقل و روح می دانست. او عقیده داشت که شخص با عادت به مطالعه و مشاهده و فهم عالم مُثل، و یادآوری که خاطره آن در درون هر شخصی بوده و هست به شناسایی حقیقی خواهد رسید(279 : 1972). پس افلاطون جهان را بر "ظواهر" و"واقعیت"، و آگاهی ما را بر "پندار" و "معرفت"، تقسیم کرده بود.

     با توجه به نظریات افلاطون، و دکارت که عقل را راهگشای شناسایی می دانستند و نظریات اصحاب حس، که طبق تمثیل غار، نمی توان به آن اعتماد کرد و نظر کانت که شناخت را نسبی می دانست و دیگر فلاسفه که شناخت را از راه کشف و شهود جستجو می کردند، می توان شباهت هایی در افکار آنها مشاهده کرد مثلاً وقتی دکارت از عقل می گوید جنبه ای است که به روح تعلق دارد و وقتی از تصورات فطری می گوید به عالم مثل و کلیات افلاطون شباهت دارد. وقتی پاسکال از دل می گوید یا برگسون از شهود، یا عرفا از تجربه عرفانی، همه حکایت از عشق و جلوه هایی از روح دارد.

   بنابر این اگر شناخت را به معنایی بگیریم که فلاسفه تعریف می کنند یعنی معرفت اشیاء که در آن یقین حاصل شود به مدد حس و تجربه، و همچنین عقل، احتمال خطا موجود است که در تمثیل غار به آن اشاره شد. پس برای معرفت یقینی، نیروی قوی تری لازم است که در انسان گذاشته شده است که از طریق روح و ارتباط با هستی، می توان شناخت بر عالم هستی را گسترش داد. در انتها به جمله جالبی در مورد شناسایی اشاره می کنم: "شناسایی نوری است که در دل هستی است مانند فکری که من دارم شناختن حضور در هستی و قبول حضور هستی در خویشتن است(66 : مفهوم شناسایی).

منبع: پاپکین،ریچارد و استرول، آوروم(1972). کلیات فلسفه. ترجمه مجتبوی، سید جلال الدین(1402ق). انتشارات حکمت. تهران.    

 

ملاک شناسایی

کانت شناخت را نسبی و شناسایی تجربی ما را از نظر زمانی بر شناسایی های دیگر مقدم می دانست. او عقیده داشت که ما اشیاء را بعد از عبور از قالب های ذهنی و ساخت صورت آن در ذهن، می شناسیم و در مورد نسبی بودن شناسایی می گوید: " ما از اشیاء چیزی جز آنچه خودمان در آنها جای می دهیم نمی شناسیم".

   کانت عقیده داشت "ما از این جهان چیزی نمی دانیم و تنها وجود جهان را به یقین می دانیم. قسمت اعظم هر شیئی مخلوق شکل درک و فهم ماست اما پیش از این تبدیل چه بوده از قدرت درک ما خارج است"(ویل دورانت، 259 :1362). ما پدیده های این جهان را آنچنان که هست نمی شناسیم و علم تنها چهره ای از چهره های یک پدیده را بررسی می کند همان طور که سروش در مورد علم میگوید که ما تنها بر قسمتی از ویژگی های یک شیء می توانیم پی ببریم.

     بعضی از فلاسفه برای شناخت هستی از عقل مدد می جویند و آن را جلوه ای از روح قلمداد می کنند و بعضی از کشف و شهود می گویند و بعضی از عشق یاد می کنند. عشق، پایه ای از شناسایی است در این عرصه مفهوم شناسایی وسعت می گیرد به سخن دیگر، ارتباط نزدیک تر ذهن با جنبه های هستی، شناخت را عمیق تر می کند. ارتباط شناسایی با عالم هستی، درونی است. هانری برگسون، شهود را "اقتران با واقعیت و همدمی روحانی با هستی" می داند.

     "شناختن حضور یافتن در هستی و پذیرفتن حضور هستی در خویشتن است".

 

منابع :

دورانت، ویل (1362) تاریخ فلسفه. ترجمه زریاب خوئی، عباس. انتشارات دانش. تهران.

سروش، عبدالکریم (1388) علم چیست،فلسفه چیست؟ انتشارات صراط. تهران.

مفهوم شناسایی

فلسفه چیست؟

فلسفه در معنای عام، آگاهی از جهان است  که در قدیم شامل علوم طبیعی، ریاضی، و همچنین سیاست و مابعدالطبیعه می شد. سروش(32 : 1388) فلسفه به معنای خاص آن را، مابعدالطبیعه می داند. از نظر او فیلسوف کسی است که مابعدالطبیعه را به خوبی می داند.

       راسل (7 : 1362) انگیزه های افراد را در جستجوی فلسفه متفاوت می داند و می گوید: "با حرمت ترین انگیزه ها میل به شناختن جهان بوده است". فلسفه موضوعات مختلفی را جستجو می کند که مهمترین آنها "وجود" است. وجود انسان، وجود هستی و وجود خدا، موضوعاتی هستند که فلسفه به آن می پردازد. شناخت هستی و جستجو در تجربه های مختلف بشری(ص20: شناسایی و هستی)، و بررسی در باره فکر انسان در موجد آن یعنی روح(ص21)، و شناخت شناسی، مسایل کلی هستند که در حیطه فلسسفه قرار دارند.  

      فلسفه به چراهایی می پردازد که همیشه فکر بشر را مشغول کرده است. فلسفه می خواهد انسان، به مسایل مهمی، شعور شخصی حاصل کند(ص16) و به عقیده راسل(28،30: 1362) " کاری که فلسفه باید بکند گسترش دادن میدان تفکر است" و " فلسفه باید خطا پذیری ذهن بشر را به ما بفهماند". علم، اشیاء را همان طور که هست بررسی می کند اما فلسفه، حقیقت وجودی آن را جستجو کرده و در پی توجیه آن می باشد(ص23).  

     از نظر سروش، "موضوع مابعدالطبیعه، مطلق هستی است و دانشی است که از منظری بلند، مجموع هستی را نظاره می کند". و راسل، مابعدالطبیعه را "کوششی برای شناختن کل عالم از راه تفکر"، تعریف می کند. در کل مابعدالطبیعه معرفتی است که به موازات علوم دیگر به سوی شناختی، عمیق تر از جهان پیرامون ما، حرکت می کند.

 

راسل، برتراند (1362) عرفان و منطق. ترجمه نجف دریابندری. انتشارات سپهر. تهران.

سروش، عبدالکریم (1388) علم چیست،فلسفه چیست؟ انتشارات صراط. تهران. 

علیت از نظر هیوم

علت را در علم، تقدم حادثه ای بر حادثه دیگر، تعریف می کنند(ص322). و در فلسفه، وجودی که وجودش منوط به وجود دیگری باشد(ص323) یعنی معلول، نیازمند علت باشد.

    هیوم، آگاهی انسان را از، تاثرات و تصورات می داند. چیزهایی را که حس می کنیم انطباعات یا تاثرات، و تصویرآنها در ذهن، تصورات است و تاثرات، روشن تر از تصوراتند. با فهم اینکه « تاثرات بسیط  در تجربه ما بر تصورات بسیط مشابه خود مقدم است»(ص312) و رد تصورات فطری، نتیجه گرفت که تصورات ما از تجربه ناشی می شود.

     هیوم با پذیرفتن مکتب تجربی، گفت: چیزی که علت دیگری است باید بر دیگری تقدم زمانی داشته و تقدم منظم آن بر دیگری، قابل مشاهده باشد یا به گفته او، "از تاثر یکی به تصور دیگری" برسیم. این حالت ما را به اصل علیت متمایل می سازد، در صورتیکه این ضرورت نه در عینیت، که در ذهن بیننده قرار دارد. همچنین می گوید آنچه ما از مفهوم علت در نظر داریم این است: « شیئی مقدم و متصل به شیء دیگر، و در تخیل متحد با آن، که تصور یکی ذهن را به ساختن تصور دیگر وا می دارد، و تاثر یکی تصور روشن تر دیگری را صورت می بندد»(ص319).

     هیوم، روابط علی را، ناشی از، تداعی معانی و تصورات ذهنی که از تکرار تجربه بدست آمده، می داند. بدین سان همه را تصورات ذهن می داند پس علیت را رد می کند. او می گوید: «اگر ما از ظهور یک شیء وجود شیئی دیگر استنتاج کنیم این استنتاج بر هیچ اصل دیگری جز عادت که بر تخیل ما عمل می کند مبتنی نیست». طبق نظر او، آمدن چیزی به دنبال چیز دیگر، در آن چیزها نیست، بلکه در ذهن انسان است.

 

یقین در فلسفه دکارت

 

یقین در مواضیع مختلف معانی متفاوتی دارد. در لغتنامه دهخدا یقین به معانی ذیل آمده است:

هر چیز واضح و دانسته شده– آگاهی قطعی داشتن– علم از روی تحقیق– بصیرت– علمی که همراه شک نباشد(جرجانی)– تحقیق تصدیق به غیب است(از نظر عرفا) – مکاشفه است، و چیزی که قلوب بینند نه عیون(از نظر عرفا).

    دکارت متوجه شد در مورد چیزی می تواند یقین حاصل کند که خطا یا شک در آن راه نیابد. ریاضیات را از دیگر علوم یقینی تر و براهین ریاضی را موثرتر می دید. شک را به عنوان اولین قدم انتخاب کرد و زیر بنای فلسفه خود قرار داد.«می اندیشم پس هستم» از شک کردن به فکر کردن و بعد نتیجه می گیرد وجود دارد. دلی (104 : 1388) استدلال میکند که منظور دکارت از این جمله "برداشتی براساس استدلال قیاسی" نبوده است.

     دکارت گفت باید از طریق ذهن به درک روشن و متمایز اشیاء رسید. . دلی (56 : 1388) می گوید "دکارت سعی می کند وجود خدا را با برهان وجودی ثابت کرد و از اتکا کامل به ذهن بپرهیزد". چه که ذهن از تصور درک خدا که کاملترین است عاجز است. دلی (37: 1388) به نقل از دکارت درمبحث ما بعدالطبیعه می گوید: "نمی توان موجودی را به تصور آورد که کامل است ولی وجود ندارد". همچنین دلی (74: 1388) از دکارت در تاملات نقل می کند که "مفهوم خدا را خود خدا در ذهنش ایجاد نموده است". دکارت نتیجه گرفت این مفهوم فطری است. پس خدا وجود دارد و تصور کمال وجود دارد پس خدا علت تصور کمال است. ماهیت و وجود اشیاء را به همین طریق اثبات می کند.

 

منبع:

دلی، لئو (1388). دکارت. ترجمه بقائی، محمد. انتشارات اقبال. تهران

 

شناخت2

به نظر می رسد این پرسش که شناخت و آگاهی از کجا ریشه می گیرند و چگونه اکتساب می شود؟ شناخت و آگاهی را در معنی خاص آن، که فلاسفه تعریف می کنند بیان نموده اید. شناخت و معرفت باید عاری از خطا باشد و در آن شک و شبهه ای وجود نداشته باشد.     

       گروهی از فلاسفه معرفت را محال می دانند که سوفسطاییان از آن جمله اند. گروهی شناخت و آگاهی به حقایق اشیاء را از طریق آموختن و کسب دانش، صحیح نمی دانند و معتقدند که آگاهی از قبل در انسان بوده و در این جهان فراموش کرده است که سقراط و افلاطون این نظر را داشته اند. گروهی، عقل را راهنمای شناخت و معرفت می دانند که دکارت و دیگر اصحاب عقل از آن جمله اند. گروهی، حس و تجربه را قابل اعتماد می دانند. مثلاً جان لاک می گوید « چیزی که حس نشود و به تجربه نیاید در ذهن جای نمی گیرد» که فرانسیس بیکن و دیگر اصحاب تجربه، در این باورند. گروهی آیات الهی را برای کسب معرفت و آگاهی ضروری می دانند که متکلمین از آن جمله اند. گروهی هم سیر و سلوک عرفانی را، شاهراه رسیدن به معرفت می دانند. عرفا و متصوفه به طور کامل اشراق دل را جهت شناخت حقیقت کافی می دانند و شیخ اشراق هم سیر و سلوک قلبی و هم عقل را برای شناخت حقیقت لازم می دانند.

        با این تفاصیل در مورد مشرب های مختلف فلاسفه برای شناخت و معرفت این سوالات مطرح می شوند که آیا کسب معرفت آموختنی است؟ عارفی که از راه طینت و صفای دل به موضوعی پی برده و یا حقیقتی کسب کرده، آیا آن شناخت را می تواند به دیگری بیاموزد؟ و یا شناختی که از راه تجربه و محسوسات بدست آمده می تواند شناخت درستی باشد؟ آیا عقل می تواند معرفت و شناخت درستی در مورد حقیقت به ما بدهد؟ آیاتی که در کتاب های الهی در مورد انسان و جهان هستی، بیان شده می تواند بعد از قرن ها، راه رسیدن به حقیقت را به بشر بیاموزد؟    

 

شناخت شناسی

در ابتدا باید تعریفی از شناخت شناسی داشته باشیم. در مواردی شناخت یا شناسایی را با لفظ دانستن یکی می دانند. در موارد دیگر، شناخت را به معنی اعتقاد و باورمی گیرند وقتی گفته می شود در مورد آن چیز شناخت دارم منظور این است که معتقد است یا در این باور است که این باور می تواند درست یا نادرست باشد. در بعضی مواقع شناخت از روی حس و تجربه است وقتی می گویم فردا باران می آید بدین معنی است که حس می کنم که فردا باران می آید. گاهی شناخت یا معرفت را فلاسفه و یا عرفا به کار می برند که معنای وسیع تری دارد و این معرفت باید بر اساس درستی و حقیقت باشد و شک و شبهه ای در آن نباشد و انسان را به یقین برساند.

   قرن های متمادی بشر در این فکر است که برای رسیدن به حقیقت و داشتن شناخت درست، ازجهان  پیرامون خود، چه روشی بهتراست؟ و به کدام شیوه می توان اعتماد کرد؟ سوفسطاییان می گفتند که شناخت حقیقت ممکن نیست، معرفت غیر قابل دسترسی است، و هر کس مطابق فهم خود اشیا را تعبیر میکند و « انسان مقیاس و میزان همه چیز است»(پروتاگوراس). افلاطون شناخت را درک کلیات جهان می دانست که قابل تغییر نیستند و معتقد بود که از طریق آموزش، معرفت و شناخت حاصل نمی شود و ما صرفاً موضوعات را به یاد می آوریم. دکارت که از اصحاب عقل است عقل را وسیله موثر برای شناسایی می داند و حسیات و تجربه را در معرفت و شناخت اشیا، موثر نمی داند. گفته معروف او « می اندیشم، پس هستم» معرف این بینش است که شناخت درست باید از طریق ذهن و نیروی عقلی باشد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------